زندان زنان همیشه تصویر من بود از زندان و پگاه سکانس اول همیشه برای من نماد زن زندانی سیاسی بود، چادری سیاه و چشم بندی که چشمان تو را به روی زندگی می بندد، پگاه زندانی سیاسی را بیشر از پگاه های خلاف کار و شیطون و درمانده دوست داشتم در این فیلم، زندانی سیاسی که نمی دونستی دقیقا به چه جرمی اسیر شده است، زندانی که ساز می زد، اروم بود، مهربون بود، انگار که تمام این روزهای ما بود، انگار که اون سالها داشتیم این سال ها را می دیدم، مهم نبود سکانس نخست در سال های نخست دهه شصت است مهم این بود که انگار او بهاره بود،مهدیه بود، هاله خانم بود، شیوا بود، ژیلا بود، مهسا بود، اعظم بود، نفسیه بود، محبوبه بود و اون دختر زندانی پگاه بود و همه ما بودیم ، دخترانی که این دوسال را با چادری سیاه و چشم بند رو به دیوار گذراندیم اپیزد اول، سال های شصت زمانیکه دخترک با چادر سیاه و چشم های بسته رفت تمام تنم لرزید،نمی دونم کجا رفت، همیشه مبهم ماند، اما معلوم بود که آزاد نشده، معلوم بود که آخرین باری بود که راه می رفت، تمام تنم لرزید و بغض کردم ، و با خود گفتم خدارو شکر که تمام شده، دختران و پسران این سرزمین به زندان نخواهند رفت برای ابراز عقیده برای سیاست برای آزادی
اما انگار که تمام نشد این قصه، حالا پگاه جای اون دخترک است در دنیای حقیقی، چادرسر می کند، چشم بند می بندد، پگاه تجربه کرده لحظه ایی که به خانه زنگ میزند تا بگوید می گویند وثیقه بیاورید، می گویند شاید آزاد شوی، در زندان زنان او یک بار اینکار را کرده
راستی پگاه نگران نباش، برادران پاسدار این روزها مثل اون روزها نیستند، لباس ها مرتب تر شده و خبری از آن لباس نظامی نیست، اخلاق ها هم بهتر شده و مهربون تر، اما به هرحال آنها گوش های خود را روی نوای ساز ما می بندند، صدای ویلون سل ما برای آنان خوشایند نیست، آنان نغمه آزادی ما را بر نمی تابند و همان طور که در زندان زنان شنیدند و آمدند و او را بردند این بار نیز شنیده اند آمدند و تورا و مارا بردند
آنان انقدر از صدای ساز بیزارند که نگذاشتند بهاره چند روزی صبر کند تا خوب شود، آنان انقدر از صدای ساز هراسانند که تحمل نکردند تا او چند دوری بیشتر در خانه زند و خانه را به خاطر بسپارد برای روزهای تنهایی، آنان تاب ندارند صدای ساز زندگی مارا
دختر زندان زنان، من شب تولدم آزاد شدم و حالا شب تولد تو هست، امشب پیش از هر زمانی یادت افتادم، یاد روزهای 84، روزهایی که شب و روزمان باهم بود، یاد اون روز که روی اون پله ها ولو شدیم و باهم گریستیم، یاد اون شبی که تا صبح بیدار ماندیم و فریاد زدیم اصلاحات زنده است، یاد اون روز که من و تو اجازه ندادیم پسرها حرف بزنند و دو نفری یک تنه بحث کردیم،
یاد اون روزها که تمام لبخند بود و شیطنت، مثل اون دخترک در اپیزد سوم که کلاه بر سر می گذاشت و پر از شور زندگی بود
پگاه تولدت مبارک، هرچند که در این دو سال ما هی متولد شدیم و هی متولد شدیم و انگار بزرگتر از تمام جوانان هم عصر خود شده ایم ، و اتفاقا زندان خود تولد دوباره هست، انگار که خیلی بزرگت می کنه، انگار که حسابی قد می کشی اونجا، انگار که از نو متولد می شوی
پگاه جان تولدت مبارک دخترک همیشه شیطان، امیدوارم که تو هم شب تولدت آزاد شی و خودت همه این ها را بخوانی مثل همیشه چشمهایت برقی بزند و از همان خنده های پر از زندگی کنی
Saturday, July 23, 2011
Tuesday, July 12, 2011
درختان ایستاده می میرند
نمی دونم چه مرگم شده این روزها، تا پخم می کنند میزنم زیر گریه کافی یک حرفی بزنن تا بغض کنم و شب اشک بریزم
چونم زود می لرزه و نمی دونم چرا
شاید خستم
شایدم خیلی احساس تنهایی می کنم
احساس تنهایی می کنم
احساس خستگی
اما خسته نمیشم
تنها می مونم
اما خسته نه
بغض می کنم، اشک میریزم ، دلم میشکنه
اما خسته نه،
دلم تنگه، دلم خستس، دلم خیلی تنهاست، خیلی خیلی خیلی ،
بهش گفتم وقتی انقدر خستم کاش یکم صبور بودی و گوش میدادی
صبور نماند و دلم را شکست
اما می دونم پر از انرژی هستم، پر از شوق، پر از امید برای فردا
فردا را دوست دارم فردا را برای خودم می دانم برای دوستانم برای مریم و مهسا
برای همه ی آنها که صبور ایستاده اند تا آن روز
فردا مال مادران سرزمین من است
فردا برای برادران استوارم هست
فردا برای همه آنها و برای مایی هست که این سال ها را عاشقانه زندگی کردیم
درختها ایستاده می میرند
چونم زود می لرزه و نمی دونم چرا
شاید خستم
شایدم خیلی احساس تنهایی می کنم
احساس تنهایی می کنم
احساس خستگی
اما خسته نمیشم
تنها می مونم
اما خسته نه
بغض می کنم، اشک میریزم ، دلم میشکنه
اما خسته نه،
دلم تنگه، دلم خستس، دلم خیلی تنهاست، خیلی خیلی خیلی ،
بهش گفتم وقتی انقدر خستم کاش یکم صبور بودی و گوش میدادی
صبور نماند و دلم را شکست
اما می دونم پر از انرژی هستم، پر از شوق، پر از امید برای فردا
فردا را دوست دارم فردا را برای خودم می دانم برای دوستانم برای مریم و مهسا
برای همه ی آنها که صبور ایستاده اند تا آن روز
فردا مال مادران سرزمین من است
فردا برای برادران استوارم هست
فردا برای همه آنها و برای مایی هست که این سال ها را عاشقانه زندگی کردیم
درختها ایستاده می میرند
Wednesday, June 15, 2011
برای بهترین برادر
این نامه را روز تولد مسعود برایش نوشتم اما آن روزها نشد که بگذارمش در وبلاگم و اکنون در آستانه روز پدر و روز مرد این نامه را برای مردی می گذارم که باید مردی را از او آموخت
سلام برادر
33 بهار گذشت، 33 بهار از عمر تو و از عمر انقلاب ، تقارن جالبی هست نه؟ تو، من، ما بچه های انقلاب استقلال و آزادی بهارمان را این روزها کجاها که سپری نمی کنیم، خنده دار است برادر خنده دارد...
پارسال من و مهسایت باهم یکجا بودیم، در یک روزنامه، آن روزها بهار را در می آوردیم، بهارمان زود خزان شد، اما رفاقت روزهای سخت ما تابستانی ماند، گرم و گرم و طولانی. اون روزها مخسا دوشنبه ها را یکی در میان نمی آمد تا تورا ببیند، وقتی که روز بعدش می آمد کلی سلام گرم بود که می رساند، اون روزها تو می توانستی از آنجا تماس بگیری، گاهی به ما هم زنگ میزدی، شنیدن صدایت خوب بود، می گفتی و می خندیدی، ما هم سربه سرت می گذاشتیم، انگار که سفر بودی. اون روزها توهم تنها تر بودی در آن ناکجا آباد رجایی شهر، هنوز خیلی ها را نیورده بودن، نه مهدی بود که برای تولدت کیک بپزد و نه دیگرانی بودند تا دوره ات کنند تا تنها نباشی میان آنهمه غریبه، هرچند که تو هر غریبه ای را آشنا می کنی.
پارسال همین روزها برایت نامه نوشتم، نوشتم از نخستین بهاری که نیستی، از اردیبهشتی که مهسا بی تو باید شمع های کیکت را فوت کند، نوشتم برایت از نسل قهرمانی که قد می کشد و ایستاده می میرد، از نسل سبز...پارسال باور نداشتم که اردیبهشت دیگری هم می آید و تو نیستی وباز مهسا هست و کیک تولد تو عکسی که روی آن نوشته " مسعود باستانی" را آزاد کنید...
برادر برایت مرثیه سرایی نمی کنم، تو و تمامی یارنمان حماسه سازید، باید برایتان حماسه خواند، مرثیه را باید برای آنانی خواند که سیاهند و سبزی تورا بر نمی تابند، مرثیه را باید برای آنانی خواند که کورند و کرند و نمی بینند و نمی شنوند این همه ظلم و سیاهی را، مرثیه را باید برای آنانی خواند که نامه مهدی محمودیان و ضیاء نبوی را می خوانند و شب راحت می خوابند...بردار برای تو همبندیانت، برای مردان و زنان سرافرازمان در اوین و رجایی شهر و اهواز و جای جای این سرزمین باید حماسه خواند، حماسه نوشت...
بردار ما فرزندان انقلابیم، انقلاب آزادی، آزادی که شعار پدران و مادران ما بود، پدران و مادرانمان جان بر کف در خیابان ها فریاد زدند تا استاد مارکسیست و مسلمان باهم و درکنار هم درس بدهند و سخن بگویند، اما امروز فرزندانشان به جرم وفاداری به همان آرمان ها و انقلاب بازجویی میشوند، زندانی می شوند، به انفرادی می روند، تبعید می شوند، از مرزها عبور می کنند و خانه بدوش می شوند. قرار بود دادگاه تفتیش عقاید نباشد، قرار بود زندان ها مدرسه شود، قرار بود همه آزادانه انتقاد کنند، قرار بود همه آنچه که بد بود دیگر نباشد، فقط یک وعده وفا شد، زندان ها دانشگاه شد، مدرسه شد، تو ، مهدی و ضیاء و مجید و بهاره و مهدیه و دیگران شدند دانشجوها و اساتید زندان ها، فقط همین وعده وفا شد...
نه برادر این سهم ما از انقلاب نیست و نخواهد بود ، ما به این انقلاب و آرمان هایش وفاداریم؛ سبز و صبور می مانیم تا روزی که استاد مارکسیست و مسلمان در کنار هم آزادنه سخن بگویند....
برادر سال گذشته وقتی همچین شبهایی با مهسا حرف می زدم، برای تولدت آرزو می کردم که بیایی، بیایی اورا شاد کنی، امشب هم باز چنین آروزی می کنم، بیای اورا شاد کنی .... و اکنون امشب دوباره روز تولد حضرت علی باز هم از خدا می خواهم که بیایی و نه فقط مهسا را که همه مارا شاد کنی
خواهرت ریحانه
Monday, June 6, 2011
عادت نمی کنیم
" ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم"، دوست دارم فریاد بزنم : "نه!" بس است ما نمی خواهیم به خرداد های پر از حادثه عادت کنیم، خردادهایی که بوی رفتن می دهد، خرداد هایی که بوی خون می دهد، خرداد هایی که سیاه است و سیاه، خردادی که مادرها را فرزندان خود جدا می کند، خردادهای که پر است از تبعید و هجران ....
ما به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم زمانیکه سوم خردادی داشت و حماسه دلیری مردان نامی، سوم خردادی بود و خبر آمد که خونین شهر آزاد شد، سوم خردادی بود که مردم در خیابان ها شادی می کردند و همه مهربان بودند...
ما به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم زمانیکه دوم خردادی بود و تولد نسلی که اوج فریادش لبخند بود، زمانیکه دوم خردادی بود و مردی که آرام و خندان آمد تا کرامت انسان ها را پاس بدارد، زمانیکه خردادی بود که دوم خردادی داشت که در آن پدرها بودند، مادرها بودند، بچه ها بودند و شادمانی مردمی بود که می خواست فردای بهتری را بسازد و تمامی خواسته اش اندکی آزادی بود و ذره ای احترام و امنیت....
خرداد های ما پر بود از روزنامه، پر بود از شادی، پر بود از هیجان و شور و امید...خردادهای ما پایان بهار بود، اما پایان زندگی نبود، پایان بهارهای ما آغازی برای دوباره زیستن بود....
خردادی آمد که در آن شور بود، عشق بود، نور بود، شادی و هیجان و امید برای فردا بود، اما آن خرداد آغاز پاییز بود، آن خرداد شروع زمستان بود....
خردادی آمد که ندا داشت، سهراب داشت، فریاد داشت، مشت های گره کرده داشت، صورت های اخمو داشت و بغض های فروخفته، خردادی آمد که خدارا در پشت بام ها باید فریاد می زدی و خردادی که صدا کردن خدا جرم داشت...
خردادی آمد که پر از میله بود، میله هایی که بچه ها را از مادرها، پدران را از فرزندان، همسران را از یکدیگر و عاشقان را از هم دور می ساخت، خردادی که بوی هجران میداد، بوی دوری، بوی خاک وطن.... اما خرداد ما با تمام سیاهی اش پایان نبود آغاز بود....
خردادی آمد که پر از میله بود، میله هایی که بچه ها را از مادرها، پدران را از فرزندان، همسران را از یکدیگر و عاشقان را از هم دور می ساخت، خردادی که بوی هجران میداد، بوی دوری، بوی خاک وطن.... اما خرداد ما با تمام سیاهی اش پایان نبود آغاز بود....
خرداد ما زمستان داشت، خرداد ما آغازی بود برای شروع، برای بزرگ شدن، برای عوض شدن، برای آرمان داشتن، برای آنکه ثابت کنی در عصر قهرمان های مرده هنوز نسل قهرمانی هست که نمی ترسد، قهرمان هایی که می بخشند، قهرمان هایی که فریاد مرده باد نمی دهند، قهرمان هایی که سبزند، سبز چون سرو....
این خرداد ما همچنان پر از حادثه است حادثه هاله....
Wednesday, June 1, 2011
هاله عزت وار رفت
آرام خوابیده بود، پس از عمری مبارزه و تلاش برای ایران فردا بالاخره آرام گرفت. او پیچیده در پرچم سه رنگی که عمری آن را عاشقانه محترم می داشت خوابید. خانه مهندس عزت الله سحابی در لواسان روز سه شنبه میزبان بسیاری از یاران و همراهان قدیمی او بود. رد اشک بر چهره همه بود، اما هیچ صورتی چون صورت یار قدیمی او نبود، زری خانم همسر مهندس سحابی هم از میهمانان پذیرایی می کرد و هم آرام آرام در نبود او اشک می ریخت. هاله سحابی نیز در کنار پدر نشسته بود و قرآن می خواند. آرم بود مثل همیشه...
رفتم پیشش که خداحافظی کنم، نشستیم باهم کنار جنازه، بغض کردم و گفتم فردا میام برای تشییع، گفت نیا، امروز با بچه ها برخورد کردن، نباید برایتان اتفاقی بی افتد، گفتم چه اتفاقی هاله خانم، مهندس عزت همه ی ما بود، گفت می دانم، همتون با محبتین، اما نباید به خاطر این چیزها براتون اتفاقی بی افته، باید بمانید و این راه را ادامه دهید، گفتم داریم توی روزنامه ویژه نامه در میاریم، گفت دردسر نشه، گفتم چه دردسری، رو کرد به یکی از بستگان و گفت این دختر می بینی، زندان بوده، اما انگار نه انگار، این ها همون جوون هایی هستند که بابا همیشه می گفت...... تعریف و تمجید کرد ازم، سرخ شدم....دستی کشید روی پرچم و گفت بنویسید در روزنامه و همه جاهم بگو، پدر می گفت مبادا جوون ها تند شوند، مبادا خشمگین شوند، مبادا و مبادا ....و گفت بگو این هارا، گفتم چشم، تند نمی شویم، میبخشیم، می مانیم در راه عزت مردم ایران ....موقع رفتن نگران بود، مامور ها دم خانه بودند و او نگران بود، نگران جوان هایی که نباید گرفتار می شدند ....
آمدیم روزنامه، تمام اشتیاقم برای روزنامه ای بود که در می آمد و می بردم براش، روزنامه ای که تسکین درد پدر نبود اما بازهم چیزکی بود برای خودش ...
چند هفته پیش رفتم بیمارستان خلوت بود، نشستیم نیم ساعت حرف زدیم، او از پدر گفت، از شعری که برای او می خواند، "ما، به دریا حکم طوفان می دهیم ما به سیل و موج فرمان می دهیم / نسبت نسیان به ذات حق مده بار کفر است این به دوش خود منه " و برایش می خواند به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند که برون در چـــــه کردی که درون خـــــانه آیی/ به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز دیدم چو به صــــــومــــعه رسیـدم همه زاهد ریایی " پدر این شعرها را خیلی دوست داشت، می گفت روزهای اول که می خواندم گوشه چشمش خیس می شد اما الان دیگه هیچ واکنشی نشون نمیده، اون روز با هاله خانم خیلی حرف زدیم، خاطرات زندان و بازجویی هار می گفتیم، از نگرانی های پدر گفت، از سه کتاب، از نامه ها، از ذهن فعال پدر، چقدر مهربون بود، چقدر آروم بود، چقدر مادر بود، و نگران از فردای سرزمین...دلم نمی اومد از پیشش بلندشم، دلم می خواست بشنوم، هی بگوید و هی من بشنوم، امیدوار بود که پدر خوب شود..امیدوار بود....
صبح بود، صدای شیون مردانه آنور خط، "هاله رفت، هاله رفت، " باورم نمی شد، هنوز هم باور نمی کنم، وقتی خبر را اول بار شنیدم؛ گفتم نه، هنوز انقدر ظالم نشدن، هنوز انقدر احمق نشدن، امکان نداره، اما امکان داشت، در این دو سال هی اتفاق افتاد و هی اتفاق افتاد و ما گفتیم امکان نداره و امکان داشت...اما این آخری امکان نداشت، در مراسم پدر دختر را بزنند، مرده در این مملکت حرمت داشت،مراسم ختم حرمت داشت، زن بودن حرمت داشت اما اینجا در ایران، در سرزمین ما دیگر هیچ چیز حرمت نداره...
و مادر چقدر تنها شده، سالها عزت را از این زندان به آن زندان بدرقه می کرد و بعد دختر را و حال در یک روز هردو را باهم بدرقه کرد، صبر زری خانم این روزها ایوب وار شده است...فقط به او فکر می کنم و به بزرگی اش ....
11 خرداد تمام نمی شود، برای همیشه می ماند در تاریخ، هاله مسیح وار جنازه پدر راه بر دوش کشید و هاله عزتمندانه پر کشید...11 خرداد جاودانه شد روز عزت و روز ننگ ....
Friday, May 27, 2011
بشکنید برادران این اعتصاب را
همیشه قبل از بازداشت گمان می بردم که اگر روزی به دلیل فعالیت های رسانه ای یا سیاسی بازداشت بشم حتما اعتصاب غذا می کنم، نمی دونم چرا فکر می کردم اعتصاب غذا نماد مقاومت و ایستادگی در زندان است و اگر غیر از این کنم اشتباه کرده ام...
در این دوسال بسیاری از دوستان و همراهانمان روزه گرفتن، جمعی چندین نفره در بند 350 زندان اوین به دلیل رفتار بد رییس زندان اعتصاب غذا کرد و به انفرادی رفتند و شهری دل نگران فرزندان و همسران شد، آن روزها همه دست به قلم شدند و از آنان خواستند تا اعتصاب غذا بشکنند و ...محمد نوری زاد بود که اعتصاب غذای خشک می کرد و دلها نگرانش....
در این دوسال بارها و بارها خبر اعتصاب غذا شنیدیم، اعتصاب غذاهایی نه برای رهایی و آزادی که برای رسیدن به حقوق اولیه یک زندانی سیاسی، خروج از انفرادی، داشتن تلفن و ملاقات، رسیدگی به شکایت از یک قاضی، داشتن امکانات اولیه در بند، در خواست برای رفتاری خوب و انسانی و .... و در این دو سال مادران و همسران و فرزندانی که دلنگران از این اعتصاب ها برای زندانیانشان نامه نوشتند که بشکن، دوستانی که نامه نوشتن بشکن، رهبران و همراهانی که نامه نوشتن بشکن، این اعتصاب لعنتی را بشکن که گوش ظالم کر شده است و چشمش کور، نمی شنود صدای تظلم خوای تورا و نمی بیند ظلم رفته بر تورا، اما فردای وطن به تو نیاز داره، فرزندانت، ادامه این راه سبز، مادرت، پدرت، همسرت، همراهانت به تو نیاز دارند، بشکن آن اعتصاب را ....
من اعتصاب غذا نکردم، روزه گرفتم اما اعتصاب غذا نه، نمی دانم چرا؟ از گرسنگی ترسیدم و از ناتوانی یا اینکه در مجموع شرایط بازجویی و انفرادی و زمان سبب نشد تا اعتصاب کنم، آخرین بار دوهفته از تماسم با خانه گذشت، تصمیم گرفته بودم سه هفته اگر شد اعتصاب کنم، گاهی فکر می کردم اگر تا فلان موقع آزاد نشدم اعتصاب می کنم، هرچند گاهی هم در بازجویی همین طوری می گفتم و پاسخ می شنیدم که اعتصاب فایده ای نداره، برخورد می کنیم با اعتصاب کننده، اعتصاب عقلانی نیست و ....بماند
امروز مهدی محمودیان،عیسی سحر خیز، رسول بداقی و کیوان صمیمی اعتصاب غذا کرده اند، امروز عزیز ترین برادران مان اعتصاب غذا کرده اند، از 2 خرداد تا 22 خرداد، آنها هم نمی خواهند که آزاد شوند؛ آنها فقط حقوق اولیه خود را می خواهند، حقوقی که در شان یک زندانی سیاسی است....
برادران بشکنید، بشکنید این اعتصاب را، می دانم اگر مهندس موسوی و خانم رهنورد بودند و شیخ از شماها می خواستند که این اعتصاب را بشکنید، می دانم که مادران و فرزندان و همسران شما می خواهند که این اعتصاب را بشکنید، می دانید که همه ما می خواهیم این اعتصاب را بشکنید با همان جمله هایی که باورمان است و ایمانمان؛ فردای وطن، فردای ما، فردای این راه سبز....به شما نیازمندیم برادران، به خوب بودنتان، به سالم بودنتان به ایستادگی تان تا آخر این راه ...
Saturday, May 14, 2011
خستم
20 آذر 89 بود یا شایدم 21 ام شده بود، فکر کنم 21 ام شده بود، ساعت از 12 گذشته بود، خسته بودم، کلافه بودم، نوری زاد نامه داده بود، چند تا خبر دیگه هم بود، من پر از بغض بودم، کلافه بودم، توی فیس بوکم نوشتم " خسته شدم" از این همه ظلم، تا 36 روز شایدم بیشتر کامنت های پایینش را ندیدم ظلم به خانه ما هم آمده بود هرچند که فرقی بین خانه هایمان نداشت و به هرحال همه اسیرش بودیم....بگذریم...
امشب هم دلم می خواد همین مطلب را دوباره تو فیس بوکم بنویسم..."خسته شدم از این همه ظلم" ، نامه ضیاء را می خوانی، به نامه مهدی محمودیان میرسی، نامه مهدی تمام نشده اخبار قرچک ورامین رو سرت خراب میشه، از اون در آمدی مصاحبه مادر مهدی میاد و خبر اعتصاب غذایش و بعد هی اضافه میشه و هی اضافه میشه، یکی رو بردن انفرادی و اون یکی را دوباره بازجویی میکنن، حکم بهاره را سرراست 10 سال می کنند و تولد مسعود میاد و مهسا تنهاست و تولد بهمن میاد و ژیلا تنهاست و هی تولد پشت تولد می آید و پسر احمد زید آبادی هنوز گیتار به دست از دوری پدر می خواند و فخری در دل برای مصطفایش نامه می نویسد و ....
خسته ای از ظلم و خسته تر از دست های بسته، هی فکر میکنی و هی فکر می کنی که چه باید کرد، نمی خواهی غر بزنی، نمی خواهی ناله کنی، قول هم داده ایی که ناله نکنی، که شاد باشی، که بخندی، می خندی، مسخره بازی در میاری، سرخوش سرخود می شوی، اما خستگیت که از بین نمیره، ته دلت که آروم نمیشه ...
نامه مهدی را تا آخر نمی خوانم، یعنی هنوز نخوانده ام، هی بازش میکنم، چند خط می خوانم و می بندم، می ترسم که تحملش را نداشته باشم، از این نامه می ترسم، می ترسم شانه هایم تابش نیاره، شانه های مهدی قوی هست اما ماله من خیلی ضعیفه، می دانم این نامه را بالا خواهم آورد.، می دانم این همه بدبختی را بالا خواهم آورد، نامه را زمانی تا آخر می خوانم که چاهی باشه تا بتونم تمام فریادم و بغضم را در اون چاه فریاد بزنم...من از نامه مهدی می ترسم ....
دلم می خواد دوباره بنویسم " من از این همه ظلم خستم" ....
Subscribe to:
Posts (Atom)