Friday, June 7, 2013

فتنه امروزی است که شما درست کرده اید



آقایان غلامعلی  حداد عادل و سعید جلیلی!
حالا که فرصت نشد ؟! اقایان عارف و روحانی پاسخ شما را بدهند بهتر است خود پاسخ شما را بگوییم که در تمامی این سالها متهم اصلی ما بودیم و ما را با عنوان جعلی "فتنه گر" نواخته اید.
آنکه شما ترسیدید اسمش را بر زبان بی آورید مهندس میرحسین موسوی است. همان کس که شرف را دوباره برای ما معنی کرد . آن کس که جرات نکردید نامش را برزبان بی آورید شیخ مهدی کروبی است همان که شجاعت را معنی تازه ای بخشید و آن بانوی که جرات نمی کنید نامش را بیاورید دکتر زهرا رهنور است همان که آزادگی را معنی دوباره کرد.
آقایان!
آنچه که فتنه می خوانیدش صدای اعتراض ملتی خسته بود. صدای سکوت ما بود. رای های شمرده نشده ما بود. آزادی دریغ شده از ما بود. روزنامه های تعطیل شده مان بود. اقتصاد ویرانمان بود. دوست های دربندمان بود. حفظ انقلاب و نظاممان بود. رهاندن انقلاب از دست نااهلان و نامحرمان بود. تلاش برای فردای بهتر بود. سوال ساده "رای من کجاست" بود. انسانیت از دست رفته مان بود. شرافت لگد مال شده مان بود.
آقایان!
فتنه امروزی است که شما درست کرده اید. مملکتی ویران شده، اقتصادی که نابود شده، جوانان محکوم به 30 سال محرومیت از حقوق اجتماعی و سیاسی، جوانان محکوم به ده سال حبس، سفره خالی مردم. جیب های خالی پدر، نگاه شرمنده مادر، رفقای تبعیدی، زندان های آباد شده. دین از دست رفته. مردم بی اعتماد.احزاب تعطیل شده. خشم پنهان شده. نفرت در سینه. خاطرات انفرادی، کهریزکی که تغییر نام داد. فردای از دست رفته
آقایان
بس کنید این بازی مسخره را. ما تا اخر همپیمان با میر و شیخ و سید ایستاده ایم چه شما مارا فتنه گر بخوانید و چه آنها را سران فتنه بدانید که ما افتخار می کنیم بر این همه فتنه....

Wednesday, June 5, 2013

کوتوله شدیم آیا؟


سال 88 ایران نبودم اما مناظره ها را می دیدم، همه می دیدیم در واقع مناظره های سال 88 پدیده منحصر به فردی بود در تاریخ سیاسی اخیرمان. احمدی نژاد با همه قد کوتاهش پدیده ای بود برای خودش و حتی قد رضایی را هم بالاکشیده بود. میر و شیخ که غوغا می کردند. مهندس که زل می زد به دوربین و دروغ گو ها را رسوا می کرد و شیخ که دستش را دراز کرد به سوی موسوی و گفت تا روز آخر می ایستی و گفت می ایستم و ایستادند و زهرا رهنورد که خود به تنهایی یک انتخابات را جلو می برد.
دانشگاه ها که غوغا بود . کرور کرور دانشجو جمع می شدند و فرقی نمی کرد موسوی باشد یا کروبی یا حتی احمدی نژاد. سوال و جدل  بود و غوغا. گوش ها تشنه شنیدن بودند و چشم ها تشنه دیدن. شهر پر از پوستر بود و زنجیره ی سبز که فقط عکس هایش را دیدم اما عظمتش در تاریخ ایران ثبت شد. ورزشگاه هایی که پر می شد. استان به استان بزرگ مردان و بزرگ زنان سرزمینم می چرخیدن و از خطر می گفتند. تاج زاده، امین زاده، رمضان زاده، بهزاد نبوی، احمد زید آبادی، عرب سرخی، میردامادی، محسن آرمین، بهشتی شیرازی، آقا رضا خاتمی، عبدالله مومنی و  و جوون های مثل عماد بهاور و آرش غفوری و حسن اسدی و روزنامه نگارانی چون مهسا و مسعود و بهمن و سیامک قادری بودند و خیلی های دیگر که وزن دادند به انتخابات و شهر و  کشور را پر از شور و شعور کردند  و در واقع حماسه ساز بودند.
حسرت شنیدن اسم شجریان و فرهادی را از تلویزیون نداشتیم. هنوز انقدر قدهایمان را کوتاه نکرده بودند که با شنیدن اسم هنرمندانمان از طرف یک کاندیدا ذوق کنیم و منتظر باشیم تا فقط یک هزارم از دردهایمان را بیان کنند و ما ذوق زده شویم.ماهواره نهایت آرزویمان نبود.  
حالا قدکوتاهمان کردن. هرچند ما رشید وارد یازدهمین انتخابات شدیم. دردهایمان را به تاریخ و زمان سپردیم. آمدیم که فردایمان خراب تر از امروزمان نشود. آمدیم چون فقر و فساد و گرسنگی بیشتر از تمام ظلم هایی بود که این 4 سال بهمان شد. امدیم نه اینکه حصر میرحسین و کروبی و خانم رهنورد را فراموش کرده باشیم؛ بلکه تنها راه شکستن حصر را همین آمدن می دانستیم، تنها راه باز شدن درهای زندان را همین آمدن می دانستیم. رشید وارد شدیم با هاشمی رفسنجانی اما....بگذریم که زیاد گفته شده از طلایی ترین فرصتی که تنگ نظری ها سوزاندش.
حالا باید به همین حداقل ها رضایت بدهیم. از آینده می ترسیم، ترسمان هنوز پابرجاست.  فردایمان نباید با جلیلی یا قالیباف رقم بخورد، هردوی اینها ترسناک هستند برای مایی که جامعه مدنی آرزویمان هست و می خواهیم حداقل های برای نفس کشیدن داشته باشیم. می ترسم از فردا که حسرت به دل بگوییم کاش هنوز احمدی نژاد بود و بگوییم وای چه روزهای خوبی بود....  

Saturday, December 22, 2012

برای مریم شفیعی و روزهای انتظارش برای عماد بهاور/ تا بازگردد 40 سال دارد و در انتظار او


 مریم را که می بینم یاد این شعر فروغ می افتم: " و این منم  زنی تنها؛در آستانه ی فصلی سرد."

مریم را که می بینم واژه "صبر" دوباره برایم معنی پیدا می کند.

مریم را که می بینم واژه "انتظار"  دوباره برایم معنی پیدا می کند.

مریم را که می بینم واژه "عشق" دوباره برایم معنی پیدا می کند.

وقتی که حکم 10 سال زندان عماد بهاور تایید شد، مریم در فیس بوک خود نوشت  " تا بازگردی 40 سال دارم و به انتظار تو."

ساده نوشته بود مریم جمله ایی ساده که هزاران حرف داشت، هزاران داد داشت، هزاران بغض داشت، جمله یک خط بود اما معنی آن یک عمر بود، یک زندگی، معنی جمله مریم هزار هزار صبر بود و ایمان بود و عشق بود و انتظار...

مریم را آن روز شناختم که این جمله را نوشت، و عماد بهاور را نیز از همسرش مریم شفیعی شناختم، در نگاه مریم، در چشم های او، در صبر و انتظارش و شمارش روزهاش می شد عماد را دید، عماد را حس کرد و فهمید....

سه سال از ده سال گذشته است، سه سال از نبودنش، روزها و ماه های اول می گفتیم و می خندیدیم که مگر به تهش هم میرسه، نهایتش سه ماه دیگست، نهایتش 6 ماه دیگست؛ زودتر از آنچه فکر کنی شوهرت می آید بیرون و روزهای سبز آزادی را باهم و در کنار هم هستید....، روزها و ماه ها خط خورد، به سه سال رسید.  روزهای سبز ما هنوز نرسیده است، روزها هنوز خاکستریست، یک روز رو به سفیدی یک روز به سیاهی اما هنوز سبز نشده است و عماد هنوز در زندان است و ما هنوز به مریم می گوییم به پایان ده سال نمی رسد.

باور دارم که  عماد خواهد؛ زودتر از 10 سال، دیشب به مریم گفتم تا آخر امسال خواهد آمد حتی شده برای مرخصی چند روزه اما می آید مطمئن باش و او چون همیشه لبخندی تحویلم داد و حتما در دل گفت:"  " تا بازگردی 40 سال دارم و به انتظار تو."

 

Wednesday, December 19, 2012

نامه بهمن احمدی از رجایی شهر به ژیلا بنی یعقوب در اوین؛ آیا این یکی به مقصد می رسد؟

خیلی وقته در این خانه ننوشته ام و چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده، از نو باید بنویسم از روزهایمان ، حرف برای گفتن زیاد هست اما نمی دانم چرا شروع نمیشود، شاید بد نباشه برای شروع دوباره نامه بهمن را اینجا بگذارم که از رجایی شهر گفته ، از زندانی که دوری مهسا و مسعود در آنجا سه ساله می شود و از زندانی که ژیلای بهمن را ازش دور کرده است
...................................................
سلام
ژیلا جان خوب هستی؟ البته که خوبی این چه جور شروع کردن یک نامه است. خبر‌هایت گاهی از طریق خواهر شبنم مددزاده که به ملاقات برادرش فرزاد می‌آید و خواهر دیگرش شبنم در زندان اوین با تو هم بند است به من می‌رسد و هر دو هفته یکبار با واسطه جویای احوالت می‌شوم.
یک وقت هایی هم از طریق پدر فواد خانجانی که دخترش در اوین است و پسرش فواد با ماست احوالت را می‌پرسم. البته تا به حال چهار نامه هم برایت نوشته‌ام اما ظاهرا فقط یکی به دستت رسیده فکر می‌کنم اگر نامه‌هایی با آدرس آمریکا فرستاده بودم تا به حال به مقصد رسیده بودند. معلوم نیست چه زمانی خواهند رسید. شاید هم باید قیدشان را بزنم. نامه‌هایی در «پاکتهایی درباز» مطمئنا چند نفری قبل از تو آن‌ها را خوانده‌اند. ماموران حفاظت اطلاعات زندان رجایی شهر و اوین و شاید چند مامور امنیتی در بخش‌های دیگر این دو زندان. شاید هم هنوز وقت خواندن آن‌ها را نداشته‌اند و در نوبت خواندن هستند.
آدم نمی‌داند در نامه‌ای که قرار است درش باز باشد و هر کس می‌تواند آن را بخواند چه بنویسد. هر چیزی می‌تواند بهانه‌ای باشد برای نفرستادن نامه‌ها. اوایل نوشتن این نامه‌ها خیلی سخت بود. در نامه اول نوشتم خوب هستم و مشکلی نیست. در نامه دوم کمی شیطنت کردم و با «سلام و علیکم جمیعا» آغاز کردم و خطاب به کسانی که غیر از تو قرار بود آن را بخوانند نوشتم اگر من جای شما بودم و شغل‌ام خواندن نامه زندانی‌ها بود، حتما آن‌ها را زود‌تر می‌خواندم تا ببینم این آدم‌ها چه حرف هایی با هم رد و بدل می‌کنند. یک جور حس کنجکاوی که معمولا آدم‌هایی با این نوع شغل‌ها باید داشته باشند. اما انگار آدمی که نامه‌های من را خوانده دست کم چنین حسی نداشته است دلیل آن هم نرسیدن نامه‌ها به توست.
الان سه ماهی می‌شود که از نامه‌های من خبری نیست و نمی‌دانم در دست کیست و در چه مرحله‌ای قرار دارد و آیا بعد از تایید محتوا هرگز به دست تو می‌رسند؟
توقع زیادی هم نباید داشته باشیم اینجا زندان گوهر دشت قدیم و رجایی شهر جدید در کرج است. درست چسبیده به تهران علاوه بر این ما در ایران زندگی می‌کنیم و زندانی با این شرایط همین که وضعیتش بد‌تر از قبل نشده خودش یک نوع پیشرفت و موفقیت است البته این تصور من است که نسبت به گذشته شرایط بدتری نداریم.
مدیریت زندان اینجا «محمد مردانی» گاهی دستورهایی می‌دهد که فقط آن را می‌توان در نوع مدیریت های جمهوری اسلامی طبقه بندی کرد. حذف مساله به جای حل کردن آن‌ها.
مثلا می‌گوید فقط زندانی‌هایی که ملاقات کننده دارند می‌توانند لباس داشته باشند یعنی فقط زندانیانی می‌توانند انتظار لباس داشته باشند که ملاقات کننده‌ای دارند، وقتی دلیلش را می‌پرسید می‌گوید یک بار اجازه دادم و یک نفر برای ۳۵ زندانی لباس آورد. حالا نمی‌دانم این کار کجایش اشکال قضایی، امنیتی و اداری دارد. هر چند باید خودت را به جای این رئیس زندان بگذاری و با دستگاه و مختصات فکری و ذهنی او مسائل را ببینی.
روسای اندرزگاه هاو مسوولان دیگر این زندان کمترین قدرت تصمیم گیری و اختیار را دارند. ظاهرا به آن‌ها اعتمادی نیست یکی از مهم‌ترین مسائل این زندان مواد مخدر است و برای کاهش آن در بین زندانی‌ها تمرکز شدید مدیریتی راهکاری است که به ذهنشان رسیده است. هر مشکل کوچکی که داری همه او را نشان می‌دهند باید رئیس زندان دستور بدهد باید از او بپرسند.
«نمی‌دانیم. الان رئیس زندان مرخصی است باید هفته بعد بیاید و از خودش بپرسید و…» این‌ها جواب هایی است که روسای بندها و سایران به تو می دهند.
این روز‌ها که آفتاب زود‌تر غروب می‌کند و دیر‌تر در می‌آید زمان هواخوری هم کم شده است یک هفته از ۱۲ ظهر تا دو نیم و هفته بعد از دو نیم تا پنج بعد از ظهر. مدتهاست آسمان تاریک و ستاره‌های آن را ندیده‌ام نه من که دیگران بیشتر و حریص‌تر از من. بعضی‌هایشان ۱۰- ۱۲ سالی است که این حسرت را با خود دارند.
چند شب پیش نگهبان های شیفت شب یادشان رفته بود یکی از در‌ها را قفل کنند، سعید ماسوری دو سه بار از وسط سالن رد می‌شد و بعد از چند دقیقه برمی گشت. پرسیدم آنجا چه خبر است. گفت می‌شود از پشت در آهنی هم هوای سرد شب های پاییز را حس کرد و هم آسمان شب را دید و سیگاری کشید و حرف زد. من هم رفتم. یکی از پنجره‌ها افتاده بود از آنجا می‌شد به آسمان خیره شد ستاره‌هایی در شمال و شمال غرب با فاصله زیاد از هم می‌درخشیدند. هر چند ده دقیقه بعد این فرصت هم از ما گرفته شد اما خاطره‌اش هنوز به وجدم می‌آورد.
آدم هر کجا که زندگی می‌کند برای خودش دلمشغولی‌های دست و پا می‌کند و روزگارش را با سرگرم بودن با آن‌ها می‌گذراند. احتمالا این سرگرمی‌ها برای این است که رنج‌ها و زجرهای زندگی را کاهش دهد و انسان نفهمد گذران هر لحظه و دقیقه‌اش با چه مکافاتی همراه است. اینجا هم ما برای خودمان سرگرمی‌هایی داریم. پیاز و سیب زمینی را که می‌خریم یکی دو ساعتی آن‌ها را زیر آفتاب‌‌ رها می‌کنیم زیر و رویشان می‌کنیم و دورشان می‌چرخیم، از هم جدایشان می‌کنیم و دوباره روی هم می‌ریزیم. ساعتی در روز معمولا در ساعت دوم زمان هواخوری روبروی فروشگاه بزرگ زندان که می‌دانیم چیز زیادی برای خرید ندارد به صف می‌ایستیم.
یک شورای پنج نفره برای اداره بند داریم که انتخاباتش هر شش ماه برگزار می‌شود برای آن یک هفته‌ای وقت و انرژی می‌گذاریم و لابی می‌کنیم و نتایجش معمولا به دور دوم و روز دوم می‌رود. جلسه‌های آن و خبرهایی که از آن بیرون می‌آید شده است یک نوع سرگرمی و وسیله‌ای برای وقت گذرانی.
زمانی دیگر دو سه نفری به هم می‌پرند و برای هم شاخ و شانه می‌کشند معلوم نیست برای چه و سر چه چیزی؟ اما دو سه روزی همه را سرگرم می‌کنند و بعدش دیوانه بازی و ریش سفیدی و آشتی و دوباره همه چیز از اول. باورت می‌شود چند روز قبل همه فرایند زمانی جر و بحث و کتک کاری و قهر و ریش سفیدی و صلح و دوستی به صورت فشرده فقط دو ساعت طول کشید ساعت نه تا یازده شب.
تعداد ما الان ۶۲ نفر است و رو به زیاد شدن. روزی که من آمدم ۵۳ نفر بودند. گاهی این ۶۲ نفر را برای چند روز نمی‌بینم این مساله به دغدغه‌ای فکری برایم مبدل شده که آخر مگر می‌شود در یک سالن ۵۰ متری زندگی کنی و روز‌ها افراد را نبینی و از آن‌ها خبری نگیری؟ و چند دقیقه‌ای با آن‌ها گپ نزنی؟ البته نه اینکه یکدیگر را نبینیم چرا می‌بینیم اما مثل غریبه‌ها از کنار هم رد می‌شویم وقتی در جامعه‌ای با چنین حجم و ابعاد کوچکی با روزمرگی ها و مشکلات اندکش که قابل مقایسه با یک زندگی معمولی نیست، آدم‌ها این قدر از هم دورند چه انتظاری می‌توان از جامعه‌ای بزرگ‌تر داشت. شاید این هم یکی دیگر از رازهای زندگی بشر است. از خودم می‌پرسم آیا انسان می‌تواند این قدر نسبت به همنوعانش بی‌تفاوت باشد؟
جوابش خیلی ساده است بله می‌شود. ساختار‌ها که ضعیف باشند و بنای جامعه نامناسب جامعه حکم یک جنگل را پیدا می‌کند و انسان به حیوانی تبدیل می‌شود،‌ گاه از هر حیوانی هم خطرناک‌تر.
در بند ۳۵۰ زندان اوین هم که بودم در اتاقی ۲۴ تا ۳۰ نفره هم روز‌ها از یکدیگر بی‌خبر بودیم. هر چند آنجا روزی دو سه بار با هم بر سر یک سفره می‌نشستیم. اما به ندرت به درون یکدیگر راه می‌یافتیم. به قول محمود دولت آبادی تک تک مردم فقط به خودشان و راه حل فردی مسائل خودشان فکر می‌کنند و هرکس فکر می‌کند باید گوشه گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و نمی‌دانند که فاجعه از همین جا شروع می‌شود. مشکلات اجتماعی ما زیادند و کم هستند آدمهایی که آن‌ها را مشکلات خود بدانند.
ژیلای عزیزم
سالن ایزوله شده‌ای داریم و ما سیاسی‌ها اینجا زندگی می‌کنیم و کمترین ارتباط را با زندانیان دیگر داریم. بنابراین از خیلی چیز‌ها که درست بالای سرمان و بر دیگر زندانی‌ها و دیگر بندهای زندان می‌گذرد بی‌خبریم. چند روز پیش داشتم وارد حیاط زندان می‌شدم که یک هو چاقویی درست از مقابل صورتم رد شد و با نوک جلوی پایم افتاد. پشت سرش هم داد و فریاد و صدای دعوا از سالن بالای سرمان. قبل از وارد شدن به حیاط چند لحظه‌ای مقابل آینه بزرگی که محل آرایشگاه بند است ایستادم و خودم را بر انداز کردم و گرنه ممکن بود آن چاقو توی سرم فرو برود. بعدا معلوم شد که زندانیان سالن بالا با هم خرده حساب هایی داشته‌اند که آن را با فرو کردن یک چاقو به شکم کسی تسویه حساب کرده‌اند و برای اینکه رد و مدرک جرمی از خود نگذارند چاقو را از شکاف کنار پنجره به حیاط پرتاب کرده‌اند. شنیدم حسن سیاه، حسن بزرگ را زده است. من هیچ یک از این حسن‌ها را نمی‌شناسم و ندیده‌ام اما آن قدر خون از یکی از آن‌ها رفته بود که تا پله‌های پایین هم سرازیر شده بود. یک ساعت بعد هم ماموران گارد زندان وارد سالن شدند و همه جا را به هم ریختند دنبال مواد مخدر، چاقو و تیزی و موبایل و هر چه فکر کنی گشتند. خبرهای اینجا از این نوع است.
مثل اینکه سیاست های مدیر زندان برای جلوگیری از ورود مواد مخدر به زندان موثر نبوده و حالا هر زندانی را که می‌خواهند از سالن خارج کنند و مثلا به بهداری ببرند می‌گردند و با او ماموری همراه می‌کنند و موقع برگشت هم دوباره او را جستجو می‌کنند. ظاهرا کسی به کسی اعتماد ندارد و مدام همدیگر را کنترل می‌کنند. اما بازهم تا دلت بخواهد مواد مخدر در زندان پیدا می‌شود.
یک آدم تیز هوش! در میان مدیران زندان پیدا می‌شود و می گوید برای اینکه زندانیان از مواد مخدر کمتر استفاده کنند بهتر است ورود فندک را به زندان ممنوع کنیم. حالا پس از چند ماه فندک ۵۰۰ تومانی تا ۲۰ هزار تومان خرید و فروش می‌شود و بعد برای اینکه مشکل چگونگی روشن کردن اجاق گاز‌ها را حل کنند قرار می‌شود همیشه یک شعله گاز روشن بماند. تا نیازی به فندک برای روشن کردن اجاق گاز‌ها نباشد.
روزی دیگر ورود سیگار به زندان را ممنوع می‌کنند و قیمت سیگار به قیمت موشک می‌رسد.
این‌ها را بگذار کنار تصمیم مدیر زندان مبنی بر اینکه پدر و مادر همسر زندانی فقط سالی یک بار می‌توانند برای ملاقاتش بیایند، در حالیکه طبق مقررات سازمان زندان‌ها اقوام ذرجه یک زندانی از جمله پدر و مادر همسر او می‌توانند طبق رویه معمول زندانی را ملاقات کنند. معلوم نیست این دستور و تفسیر آن را از کجا آورده‌اند. هر چند سازمان زندان های ایران فاقد قانون است و تنها بر اساس یک آیین نامه اداره می‌شود که در مواردی بر خلاف حقوق شهروندی و قانون اساسی است ولی همین آیین نامه هم در زندان های مختلف کشور سلیقه‌ای و متفاوت اجرا می‌شود و هر رئیس زندان تفسیری از آن دارد.
به هر حال، بوی زمستان فضا را پر کرده است. هوای سرد مثل همیشه توی سرم و گوشم می‌پیچد. چهارمین سالروز زمستانی است که در زندان هستم و اولین در رجایی شهر. مواظب خودت باش که سرما نخوری. این سرما سال هاست که توی استخوان‌هایمان رفته و به این راحتی بیرون نمی‌آید. همت بلند می‌خواهد و تلاش فراوان.
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
بهمن احمدی امویی
زندان رجایی شهر – پاییز ۹۱

Friday, September 21, 2012

مسعود برای مهسا هنگام بازگشت به رجایی شهر خواند: بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود


به سادگی  رفت! وقتی که آمد هیچ کس دم در زندان رجایی شهر منتظرش نبود، مهسایش فرسنگ ها آن سو تر پشت میله های زندانی دیگر حتی نمی دانست که همسرش به مرخصی آمده است و خانواده اش شب قبلش تا 12 بامداد دم در زندان رجایی شهر به انتظار ایستاده بودند تا بیاید که نیامد و گفتند بروید و فردا عصر باز بی آیید. پس از سه سال حضور مداوم در زندان فکس مرخصی اش به دلیل تمام شدن جوهر دستگاه فکس دیر آمد و یک روز بیشتر در زندان ماند تا وقتی که آن در پس از سه سال باز می شود کسی پشت آن منتظرش نباشد و مجبور شود با جیب خالی با تاکسی به خانه بی آید.
اما هرچقدر که دلش می خواست تا پشت در زندان هنگامی که قدم در دنیای آزاد! می گذارد دوستان و خانواده اش را ببیند برای بازگشت دلش می خواست تنها باشد.
 گفت می خواهم فردا بروم، گفتم صبر کن باید اول ام آر ای رو انجام بدی بعد؛ گفت نیازی نیست خوب میشم یکم خستگیه همین. گفتم خیلی خب جمعه نرو بگذار شنبه، گفت چه فرقی می کنه وقتی مهسا نیست؟ تازه تمدید هم که نکردن...گفت به کسی نگو می خواهم تنها بروم، گفتم برای چی تنها؟؟ گفت سخته خداحافظی کردن، بچه ها ناراحت میشن...گفتم اره سخته دیدن یک رفیق که میره  و در پشتش بسته میشه، گفت نمی خوام بچه ها نارحت شن...گفتم روزی که مهسا رفت تا شب گریه کردم، فرداش بغض داشتم و پس فرداش زندگی جریان داشت. گفت یعنی ناراحت نمیشین؟ گفتم ناراحت میشیم از حالا ناراحتیم، اما خب زندگی جریان داره، وقتی از زندان برگردیم هرکس باید برگرده سر کارش، دنبال بدبختی هاش، اما آمدن دم زندان خوب هست هم برای اون ها و هم برای تو، قرار نیست بی صدا بریم اون تو، قرار نیست انقدر راحت بپذیریم زندان رفتن را بی هیچ صدایی...این شکلی زندان رفتن خوب نیست مسعود بزار بچه ها بیان نهایتا یک ساعت ناراحتن و بعدش تموم میشه همه چی...نگام کرد..گفتم ببین انقدر بی صداش نکن، اشتباه می کنی باید بیان از زیر قران ردت کنند باید بیان  و شوخی کنن باید بیان و ...گفت یعنی واقعا ناراحت نمیشن؟ من این یک هفته خیلی اذیت شدم، فکر جدا شدن از شما ، فکر نبودن مهسا...فکر نبودن مهسا...دوشنبه پیش که قرار بود بره با بغض گفت همه دارن میان تا دم زندان اما اونی که باید بیاد نمیاد...
رفت یک روزه شمال، تمامش برایش خاطره بود، خاطره مهسا، می گفت تمامش را بغض داشتم ، انقدر که وقتی برگشت گرفتگی  رگ گردنش که میراث زندان هست دوباره سراغش آمده بود  و زمین گیر شد، دکتر می گفت اسپاسم شدیده، باید فیزیو تراپی برود، ده جلسه و دارو داد  ام ار ای ..عصبانی شدم گفتم فکر می کنی مهسا این سه سال چه می کرد،زندگی زندگی زندگی...شمال می رفت جنوب می رفت سفر می کرد...گفت نوشته هاش خوندی؟ گفتم تا صبح حرف میزدیم..گفت پس چی می گی ....سکوت بودم سکوت...
دوشنبه بود که آمد، هم پر از خنده شدیم و هم پر از بغض، پس ازسه سال بالاخره سه روز مرخصی برای رفیقی قدیمی شادی بخش هست،اما مهسا نبود، سه سال دوییده بود تا این لحظه برسد و حالا خودش نبود تا با پراید قرمزش به رجایی شهر برود، دست مسعود رو بگیرد و به خونه بیاورتش ، در شهر بچرخند،  خانه را اب و جارو کند و  مثل تمامی خانواده هایی که این سه سال به دیدنشان رفت حالا آنها به دیدنش بیایند و او ....
حالا مسعود است که نرسیده راهی دادستانی میشود و اجازه ملاقات حضوری می گیرد، حالا مسعود است که این بار از این سوی در به سالن ملاقات می رود...مهسا خوشحاله خیلی خوشحال ....
مسعود به تک تک چهره هایمان نگاه می کند و می گوید لعنتی ها همه تان مهسا هستید و من را دلتنگ تر می کنید...
و بالاخره کار خودش را کرد، تنها رفت، انگار بی قرار بازگشت بود، شهر بی مهسا، آزادی بی مهسا...
خانه برایش تلخ بود ؛ چون تقویم خانه ورق نخورده بود
خانه براش تلخ بود ؛چون از اول امسال کسی نبوده که برگ های تقویم اتاق را جدا کند
خانه براش تلخ بود ؛ چون نمی توانست درب کمد لباسهای مهسا را باز کند
چون نمیتوانست لباسهای مهسا را نگاه کند
مرخصی براش سخت بود ، چون نمیتوانست تنها - بدون مهسا - در خانه ای که حتی هیچوقت با هم آنجا نبودند بماند
مرخصی براش سخت بود چون آن کسی که باید بهش خوش آمد میگفت نبود ، چون مهسا نبود
وبراش تلخ تر بود چون آن کسی که باید بدرقه اش میکرد برای خداحافظی خانه نبود
مسعود تنها برگشت ؛ تحمل یک زندان بزرگتر براش سخت تر بود
مسعود بازگشت به زندان در حالیکه با وجود تمامی تلخی ها محکم تر از همیشه بود، با وجود تمام دل تنگی ها دل مطمئن تر از همیشه بود، که ایمانش به درستی راهی که او و مهسا برگزیده اند ،سبز تر از همیشه بود و این را بارها تکرار کرد انقدر که اخرین تماسش با دختران مهندس موسوی و زهرا رهنورد بود "ما مجبوریم امیدوار باشیم."
 او رفت و برای مهسا تکرار کرد که " بالله که شهر بی تو مرا  حبس می شود..."

Saturday, August 11, 2012

شب های قدر بی حسینیه ارشاد


سرگردان کوچه هایم، از این خیابان به آن خیابان خدارا جستجو می کنم اما هیچ خیابانی آرامشی که خیابان شریعتی، حسینیه ارشاد داشت را ندارد، انگار خدا آنجا در شب های قدر نزدیک تر از همیشه بود، انگار در آن سرمای سالن حسینیه وسط مردادماه نزدیک تر احساسش می کردی...
ساعت 12 هست، چندین و چندبار ساعت را با محبوبه هماهنگ می کنیم و بالاخره می رسیم، جای پارک هم پیدا میشود، از دم در، از روی پله ها، سلام و علیک ها شروع میشود، نیم ساعتی زودتر از پایان سخنرانی می روی که فرصت برای  سلام و علیک با همه داشته باشی و حال و احوالی، از اجرای حکم ها و دستگیری های تازه سوال می کنی تا اتفاقات روز و کپ و گفت های معمول، بعد هم ذکر خاطره از روزهای کانون توحید و زیرزمین مشارکت و خنده هایی پر از حسرت و نبودن تمام چهره های آشنا و اظهار امیدواری که این آخرین رمضان هست و سال دیگر همه هستند و میرویم کانون توحید یا زیر زمین مشارکت و باز مراسم خودمان را داریم.... کانون توحید خاطره شده و زیر زمین مشارکت آرزو...و باز خدارا شاکر بودیم که حسینیه ارشادی هست که همه جمع شویم در آن و  دو صدای آشنا هادی و سعید که جوشن کبیر بخوانند نوبتی و درایتی که با قرآن سر گرفتن هاش و دعا خواندنش هزار نکته داشت...
حسینیه ارشاد و سالن بزرگش، اگر صندلی ها پر شده بود که همیشه پر شده بود میرفتیم آن جلو، روی فرش می نشستیم، سالنی که همیشه خنک بود حتی وسط تابستان و صداهای آشنایی که می خواندند :  "سبحانک یا لااله الا انت  الغوث الغوث خلّصنا من النار یا رب"  و تو با آنها زمزمه می کردی : " یا مَنْ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ اِلهُ کُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَىْءٍ، یا مَنْ هُوَ صانِعُ کُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ قَبْلَ کُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ بَعْدَ کُلِّ شَىْءٍ،  یا مَنْ هُوَ فَوْقَ کُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ عالِمٌ بِکُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ قادِرٌ عَلى کُلِّ شَىْءٍ یا مَنْ هُوَ یَبْقى وَیَفْنى کُلّ ُشَىْءٍ"
جوشن کبیر تمام میشد، حاج آقا دریاتی می آمد و دعا می خواند و بعد قرآن به سر گرفتن شروع میشد، بک یا الله، بک یا محمد، بک یا علی، یک یا فاطمه و ..............  فقط صدا کردن ائمه نبود ، دعای عادی هم نبود،این سال ها سالهای دعاهای کوچک و شخصی نبود، این سالها  سال های خواسته های بزرگ بود نه برای خودت که برای مردمت و سرزمینت و برای دوستانت در زندان، در بند، این سال ها دعاها ذکر مصیبت ملتی بود و درایتی چه خوب بیانش می کرد ذکر مصیبت مارا که می گفت خدایا همه را برده اند هیچ کس نمانده، خدایا اسرای مارا ازاد کن، خدایا دست ظالمان را از این سرزمین کوتاه کن، اگر به راه راست هدایت می شوند هدایتشان کن و اگر نه که خود جزایشان بده و ....آمین هایی که به لرزه در می آورد ساختمان حسینیه را و میپیچید در گوش شهر و میرسید به خدا....
سه سال گذشت از  نخستین ماه رمضانی که ما سبز شده بودیم، چهارمین رمضان است، چهارمین قدر و احیا که تسبیح می چرخانی و اسم ها را یک به یک صدا می کنی، اسماعیل، اقا مصطفی، مسعود، مهسا، بهار، عماد، آقای عرب، آقای میردامادی، آقا بهزاد نبوی، آقا محسن امین زاده، بهمن، مهدی، عیسی سحر خیز، احمد آقا زید آبادی، نسرین ستوده، حسن، آقای رمضان زاده، آقای قدیانی،عبدالله مومنی، مجید، ضیاء و هی اسم هست و هی اسم و  سه اسم عزیز که اضافه شده میر حسین موسوی، زهرا رهنورد، شیخ مهدی کروبی،  تسبیح می چرخانی و اسم هایشان را تکرار می کنی زمزمه می کنی الهم فک کل اسیر و هی تکرار می کنی ... ذکر می گویی با نام های مقدسشان تا خدا فراموش نکند که بهترین های این سرزمین کجا هستند یادش نرود که چه بر سرمان امده است و جز او یار و یاوری نداریم و خودش به این روزهای تلخ پایان دهد که وعده داده است که آینده از  آن نیکوکاران است  و نه بدکاران  و هیچ حکومت و سرزمینی با ظلم و جور برپانمی ماند، ظلمی که سایه گسترانده و حتی حسینیه ارشاد را تاب نیاورده و تعطیلش کردند تا ان طور که خود می خواهیم خدایمان را صدا نکنیم، که آن طور که خود می خواهیم دعا نخوانیم که دعا خواندن و حرف دل به خدا زدن نیز باید به میل و سلیقه آنان باشد که خدا را نیز انحصاری کرده اند برای خودشان غافل از اینکه خدای ما همه جا هست بزرگتر از تمام دیکتاتورها...
و کوچه پس کوچه های شهر را طی می کنم در جستجوی خدا که هر جا او باشد ارامش هست و امید...