Wednesday, July 4, 2012

بازداشت روزنامه نگاری دیگر

یک روزنامه نگار دیگر هم بازداشت شد، آنهم شب تولد آخرین امام، شبی که باید مهربانی به اوج برسد، باید در چنین شبی زندانی ها آزادی می شدند و دلهای بسیاری شاد و چراغ خانه ها روشن اما چراغ خانه ایی دیگر خاموش شد ، بهمن احمدی امویی همچنان در یکی از بدترین انفرادی هاست و دل ژیلا بی قرار، مهسا و مسعود کماکان بی ملاقات هستند و حتی نمی خواهند در چنین روزعزیزی سنت مسلمانی به جا آورند و دیداری به آنها بدهند....مسعود به دنبال رنگ صبر است هرچند او و مهسا صبر را معنی دوباره کرده اند و  زندان پر می شود از روزنامه نگاران و ما هنوز می نویسم ، خسته نمی شویم ، قلم بر زمین نمی گذاریم که قلم توتم ماست و خداوند قسم خورده است به قلم 
بازهم خبر کوتاهی دیگر : 
علی مصلحی، روزنامه نگار حامی جنبش سبز در کاشان بازداشت شد.
به گزارش جرس، این روزنامه نگار روز چهارشنبه چهاردهم تیر ماه توسط ماموران امنیتی بازداشت شد و کماکان از محل نگهداری و وضعیت وی خبری در دست نمی باشد.
مصلحی از جمله فعالینی بود که همواره علی رغم فشارهای نهادهای امنیتی تحلیل هایش در سایت های جنبش سبز منتشر می کرد.
طی روزهای اخیر، تعدادی از فعالان مطبوعاتی، سیاسی و دانشجویی حامی جنبش سبز، در شهرهای مختلف مورد احضار، بازداشت و ربایش قرار گرفته اند.

این روزها زندگی ما از همین دست خبرهاست 

هرچند نازنینمان امد بیرون اما زندان از روزنامه نگاران خالی نمی شود

 

Sunday, July 1, 2012

ادمها سنگ شده اند مهسا سنگ

می خواهم برای مهسا بنویسم، میلادش است، بنویسم برایش که خواهر جان پارسال بود کنار هم بودیم و تولد کوچکی بود و گفتی "همیشه برای من عطر بخرید، من عطر خیلی دوست دارم." امسال فکر می کنم چه بخرم که تو زندان بیشتر بدرت بخوره...اما نوشتنم نمی آید، خسته میشوی از هی نوشتن با دست های بسته آن هم برای کسانی که نیستند، هرچند با خود عهد کرده ایی که تا می توانی بنویسی که نوشتن نه همه ی دوای درد ما که بخشی از دوای درد است، نباید قلم  را زمین گذاشت باید تا پایان این روزهای تلخ نوشت....
اما انگار این بار نمی توانم، وجودم پر از تلخی شده، تولد مهسا را گرفتیم بی حضورش، سخت بود،  بغض بودیم اما تلخ نبودیم،  خندیدیم از خاطرات شادش و بغض کردیم از نبودنش و آرزو کردیم حضور دوباره او و مسعودش را ....اما آن شب بعد از تولد مهسا تلخ شدم، از درد به خودم پیچیدم....
نرگس محمدی برای خدایش نوشته است، از درد مادربودن، از دوری فرزند،از او خواسته تا قلبش را محکم تر در میان دستانش بگیرد " خدایا تو را به جان مادر موسی قسمت می دهم، ترا به رنج مریم و درد زایمان او قسمت می دهم، ترا به عشق خدیجه به فاطمه قسمت می دهم که لبخند را بر لبان پیامبر نشاند و دل رنجیده اش را روشنی و گرمی بخشید، دستانت را بر روی قلبم بگذار ، قلبم را نگه دار ، محکم ، محکمتر و محکمتر ." او به خدا پناه می برد از درد دوری علی و کیانا....
یاد بچگی هایم می افتم که مامان به سفر میرفت، تا برگردد بغض بودم، یادم می افتد که به لطف کارتن های تلویزیون همیشه کابوس می دیدم که مامان مرده و رفته و نمیاد و من جیغ زنان از خواب می پریدم؛ هنوز هم این کابوس ها همراهمه...اما مامان  علی و کیانا سفر نرفته که امید داشته باشن دو روزه برمی گردد، با دستهایی پر و کیفی پر ازسوغات، مامان آنها رفته دانشگاه اوین تا درس آزادی بخواند، حالا علی و کیانا نیازی به دیدن هاج و نل و...ندارند تا شب ها کابوس مرگ مادر ببنید، علی و کیانا نه در پشت آن جعبه شیشه ایی که در خانه دیده اند که آن آقا بدها چطور آمدند و مامان را بردند، کابوس های علی و کیانا از جنس کارتن های تلخ کره ایی نیست، کابوس انها واقعی هست " علی در هراس است با عجله تفنگ زردش را برمی دارد و خود را به من می رساند و دستم را می گیرد “مامان من هم با تو می آیم”. "
خبر آمده، نرگس محمدی دوباره با صورتی کبود به دیدن فرزندانش رفته است، دو هفته پیش بود باز چنین خبری آمد، او زمین می خورد، حالش خوب نیست، این خبر هی تکرار می شود و علی و کیانا باید هی مادر را ببینند که کبود است و زخمی و رنجور....
علی و کیانا کودکی خود را باختند، کودکی که باید در پارک و حیاط خانه سپری می شد در راه زندان سپری شد، حتی اگر مادر هم برگردد آن دو انقدر بزرگ شده اند که دیگر کودکی نکنند، علی می خواهد کفش های مادر را بهم بدوزد که دیگه هیچ وقت سفر نرود....
می خواهم تولد مهسا را تبریک بگویم،  برایش بنویسم تولدت مبارک، دل قوی دار، صبوری کن، روزهای تلخ ما هم تمام می شود، اما باز نمی توانم...
به یاد داستان حضرت علی(ع) می افتم. تمام دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان این داستان را در کتاب های درسی خواندیم و امتحانش را گرفتند، ما ان داستان را واقعا باور کردیم که وقتی علی (ع) به خاطر خلخال پای زن یهودی فریاد وا اسلاما سر می دهد و می گوید وای به حال مسلمانی که چنین خبری را بشنود و دق نکند حتما در حکومتی که خود را وارث او می داند و ردای پیامبر بر تن کرده نیز همین طور خواهد بود. اما این طور نبود و نیست، زنان بسیاری در حکومت اسلامی بی حرمت شدند، خلخال که جای خود دارد در این سرزمین چادر از سر زن مسلمان می کشند و ....تا دیر نشده داستان حضرت علی و خلخال زن یهودی را از کتاب های درسی خارج کنید، علی و کیانا دو سال دیگه به مدرسه خواهند رفت و انها هم مثل ما کتاب های دینی را خواهند خواند، قانع کردن آنها از ما سخت تره، ما عبور کردیم ازش، هی گفتیم اسلامی اینی نیست که پیاده می شود و ...اما این بچه ها انقدر ظلم بهشان شده است، انقدر رنج کشیده اند که جور دیگری ببینند و عمل کنند...
هی خواهر جان اگر الان بودی، باهم داشتیم غم علی و کیانا  و نرگس خانم را می خوردیم، مثل همیشه بهم نوید می دادیم این روزها تمام میشه، یک روز تو می گفتی تمام نمیشود و من می گفتم میشود مطمئن باش و یک روز من می گفتم تمام نمیشود و تو می گفتی طلوع نزدیک است....
مهساخوبه که نیستی تا نامه نرگس خانم را بخوانی، بخوانی و از درد به خود بپیچی، بخوانی و خیس شوی از اشک، بخوانی و چون خودش قرآن در دست بگیری و خدارا فریاد کنی و بخواهی قلبت را درمقابل این همه درد محکم تر در میان دستان خود بگیرد، بخوانی و فریاد بزنی مسلمانان!مسلمانیتان کجا رفت؟
مهسا نیستی تا در بیست و نهم امین تابستان عمرت ببینی ادمها چطور سنگ شده اند، سنگ ...

Thursday, June 28, 2012

برای ژیلا و نگرانی هایش


ژیلا جان!
انگار که سه سال پیش است، همان روزهای پر از استرس و دلهره، همان روزهایی که تو در یک بند بودی و بهمن در بندی دیگر، همان روزهای گرم تیرماه که نمی دانستیم قرار است  چه بشود، همان طور که نفهمیدیم چه شد و چرا به یک بار یک انتخابات کاملا پرشور تبدیل شد به یک جمعه سیاه و روزهای سیاه پس از آن...
حالا بازهم تو باهمان دلشوره ها دست به گریبانی، همان دلشوره ها که سه سال پیش در سلول های انفرادی بند 209 با آن دست و پنجه نرم می کردی، که بهمن حالا کجاست؟ چه می کند؟ زیر شکنجه است؟ و هزار هزار دلواپسی و دلشوره و سوال و از همه بدتر استیصال که نمی دانی چه کنی و چه بگویی و به کجا پناه ببری. پیش از آن اگر بهمن دیر می آمد و یا خبری ازش نبود تلفن بود که به آن پناه ببری و بهش زنگ بزنی و دوست و آشنایان بودند و صد و یک راه که می توانست تمام دغدغه های دل عاشقت را آرام کند، اما تابستان 88 تو بودی و چهار دیواری دورت و بهمن بود و چهار دیواری دورش و بازجوها بودند و تنهایی، نه خواهر همیشه همراهت بود و نه رفیقی تا درد دل بگویی و دردلت را گوش دهد. اما همان روزها با وجود تمام تنهایی ها و با وجود تمام فشارها و چه بگویم که خودت بهتر از هرکس می دانی آن روزها چه روزهایی بود کم نیاوردی.
 ژیلا همان ژیلای همیشگی بود فقط اینکه این بار به خوبی توانسته بود متفاوت از همیشه  نگرانی اش و دلهره هایش را درباره بهمنش پنهان کند و حتی نگذاشت که چشمانش نگرانی دل بی قرارش را نشان دهند؛ هرچه بود دفن کرد در اعماق وجودش. نیمکت های اتاقهای بازجویی پر بود از نقاشی های او که امید را نوید می داد؛ یا حسین میر حسین و صندوق های رایی که کشیده بود لبخند را به لب ها بر می گرداند وایمان را به قلب ها و ژیلا محکم تر از همیشه پشت بهمنش ایستاد با تمام دل واپسی هایش که می دانست بهمن نیز در مقابل ظلم سر خم نمی کند، بهمن چون کوه می ایستد...
گذشت اون روزها و ژیلا آمد و بهمن ماند و ژیلا دیگر تنها نبود، وقتی ژیلا آمد بیرون خانواده ایی داشت به وسعت یک شهر، به وسعت یک سرزمین، دست هایی که در روزهای یخ زده گرم بودند و مهم تر از همه امیر مهدی مرد کوچک خانه زود قد کشید و شد تکیه گاه خاله...
سهم ژیلا از سه سال دوماه بود  و وقتی که هنوز لوله ها درست نشده بود و بساط نقاشی پهن بود بهمن رفت که بماند. ژیلا ماند و یک سال حبس تعزیری و 30 سال محرومیت.....
سهم ژیلا و مهسا و مریم و عاطفه و سمیرا...از زندگی شد شیشه های دوجداره و میله و گوشی تلفن آنهم هفته ایی یک بار و دست هایی که جفت میشد روی هم از پشت شیشه ها، دل خوش بودن به حضور در بالای اون تپه ها و خنده های سالن ملاقات با تمام سختی و سخت گیری ها و آزارهایی که داشت بازهم دل های نگران را ارام می کرد. سهم مهسا خیلی زود قطع شد از ملاقات های هفتگی و مسعود کوچانده شد به رجایی شهر و ملاقات ها شد دو هفته یک بار و بالاخره همین دیدارهای دو هفته یک بار هم قطع شد.
و حالا سهم ژیلا هست که قطع شده از ملاقات های هفتگی، حالا او باید دو هفته یک بار از تهران تا رجایی شهر کرج را طی کند تا بتواند دقایقی بهمن را ببیند، اما گویا سیر نمی شوند از تکرار ظلم،انگار بسشان نیست این همه تلخی، شده اند مانندآن داستان فردوسی همان شاعری که بهمن به خاطرش حکم گرفت، همان داستانی که کاوه آهنگر داشت و فریدون ...
و حالا تو ژیلا باز با همان دلشوره ها دست به گریبانی، بهمن در انفرادی هست، انفرادی که هیچ تصوری از آن نداری جز داستان های تلخی که از آن شنیده ایی...دلت هزار راه می رود و می آید، فکر و خیال و نگرانی و نگرانی، درست مثل سه سال پیش...
ژیلای عزیزم، آن روزها تو بودی و خدایت، اما این روزها تو هستی و خدایت و دوستان و همراهانت، همان ها که این سه سال خانواده ات شدند.خواهرم نگران نباش خدای ما بزرگتر از آنان هست، می دانم صبوری و محکم، می دانم چون سرو ایستاده ایی، تو هم بدان که ما کنارت هستیم، همراهت، شاید نتوانیم کاری انجام دهیم، اما شانه هایمان می تواند تکیه گاهت باشد، مطمئن باش تا وقتی که روزهای خوب از راه برسد، تا روزی که درهای زندان باز شود، تا فردا و فردا کنار هم هستیم، دست در دست...
راستی یادم رفت بگویم، روزی خواهد آمد که قصه عاشقی شماها نوشته شود، مطمئنم اگر نظامی یک بار دیگر زنده شود داستان تو و بهمن، مهسا و مسعود، مریم و عماد، عاطفه و حسن و تمام عاشقانه های این سال ها را دوباره منظومه خواهد کرد، خواندنی تر از لیلی و مجنون.....
دوستت ریحانه

Friday, May 25, 2012

برای شرف اهل سیاست سید مصطفی تاجزاده که استوار ایستاده است بر سر پیمان خویش و چشمهایش که تار می بیند

سلام آقا مصطفی!  
چقدر سخت است برای شما نوشتن که استاد نوشتن هستی، چه از نوشته های عاشقانه برای همسرتان و چه از آن نوشته های جدی که پر هست از نقد و نظر و راه کار و ....سخت است برای یک معلم نوشتن خیلی سخت، باید روی تک تک لغات فکر کرد و حواس جمع بود اشتباه نداشته باشی و جسارت می خواهد نوشتن برای شرف اهل سیاست، می خواهم بالاخره دست به این جسارت بزنم و برای شما بنویسم که خیلی خیلی عزیز هستید و این روزها چشم هایتان غمگین تر از همیشه است...
نزدیک به سه سال از آن شب کذایی می گذرد که فرسنگ ها دورتر در اینترنت خواندم که مصطفی تاجزاده، محسن میردامادی، محسن امین زاده، عبدالله رمضان زاده، بهزاد نبوی و ...بازداشت شدند. یخ زدم پای اینترنت که مگر می شود فرزندان نظام، یاران انقلاب،مدیران ارشد جمهوری اسلامی بازداشت شوند؟ موبایل ها قطع شده بود و اینترنت ضعیف کار می کرد، و بالاخره فخری خانم محتشمی پور را یافتم و گفت که نه مصطفی خانه هست و جمله هنوز تمام نشده بود که درهای خانه باز شد و ....مامان فخری شمارا آن شب سپرد به فاطمه زهرا و گفت سالم دادمش سالم هم پسش می گیرم و من ماندم و صفحه خالی و آدم هایی که یک به یک عزیز بودند و رفتند و من ماندم و یک خروار خاطره و بغض و امیدواری که نهایتا یک هفته هست و بیشتر نمی شود که انقلاب اسلامی فرزندان خود را قربانی نمی کند...
تصویرها رژه رفتند از جلوی چشمم، خنده های همیشگی تان، بهار 84 و زیر زمینی که جوانان حامی دکتر معین در آن جمع شده بودند و شمایی که یک لحظه آرامش نداشتید و از این سو به آن سو می رفتید و همه را توجیه می کردید و لحظه ایی حامی ما می شدید در مقابل تند ترین انتقاد ها و زمانی هم خود مارا می بردید زیر انتقاد و کلاس درس بود و شما صبور وخندان گوش می کردید و یاد می دادید، شب آخر که می خندیدید و می گفتید ما بردیم، مطمئن باشید فردا روز ماست، ماشین ها را اماده کنید که باید جشن بگیریم و خود می دانستید بردی در کار نیست و قرار است نتیجه انتخابات جور دیگری رقم بخورد و ...دور دوم هم با انکه ان چیزی نبود که قلبا می خواستیم ایستادیم،میدان شهرک غرب بود و شما که با جدیت داشتید مردم را نسبت به آینده هشدار می دادید و دو تا از بچه ها کنار شما ایستاده بوند آقایی بی توجه به حرف های شما و هشدارهایتان به من و فخری خانم گفت می بینید که هنوز به هیج جا نرسیده محافظ گرفته اند و ما چقدر خندیدیم اما ای کاش ان مرد و مردها و زنان هشدارهای شما را می شنیدند...همیشه برای شما انتخابات مهم بود و چه شرافتمندانه بر سر آرای مردم می ایستادید حتی به قمیت از دست دادن مقام و پست اما حاضر نشدید از رای مردم تهران چشم بپوشید و تن به بدعت های ناصواب بدهید و کینه ها را خریدید تا پایبندی خود را به "میزان رای مردم است" ثابت کنید...
بازهم تصویر است که رژه میرود، 22 بهمن 85 و شما که خانه نشین شده بودید برای درد بی امان گردن و با جدیت از حضور در راه پیمایی 22 بهمن دفاع می کردید، این انقلاب مال ما است، نمی گذاریم مصادره اش کنند، حضور ما در این مراسم واجب است، باید حضور خود را در دوربین ها ثبت کنیم و ازهمین فرصت استفاده کنیم و برای زدن حرفهایمان به مردم....زیر زمین مشارکت شب های احیا و کسانیکه حلقه زده اند دور شما تا برای انتخابات بحث کنند و شما که مثل همیشه تاکید دارید بر حضور در انتخابات که حق ما هست و غیره و منی که با شیطنت از آن وسط داد میزنم برای چه باید شرکت کنیم و شمایی که می خندی و می گویی برو ضد انقلاب، تو که از حالا تو ستادی و شمایی که باز خسته نمیشی و تمام شب را به پاسخ دادن به سوال ها می گذرانی و چند روز بعد  با تحکم می گویید زودتر درست رو تمام کن و بیا باید در ستاد باشی و من می خندم که حالا با مدرک فوق لیسانس کمتر از معاونت وزارت خارجه رو قبول نمی کنم و شما که مثل همیشه از ته دل می خندی و می گویید مگر انقدر مملکت بی حساب و کتاب شده است که به تو پست بدهیم بچه اصلا نیا فکر می کنی راهت می دهیم ضد انقلاب...
نشد که بیایم پایان نامه انقدر طول کشید که شد 25 خرداد و من ماندم و روزهایی که از دست رفت و حسرتی به طول تاریخ و ....اما نگذاشتم حسرت ها ماندگار شود و برگشتم درست زمانیکه باید برمیگشتم تا حق دختری ادا کنم برای مامان فخری و پیوستم به خانواده بزرگ زندانیان سیاسی که برای نخستین بار در روز پدر آمده بودند تا شاید صدایشان از میان دیوارها عبور کند و به گوش شماها برسد...صدای یا زینب همراه و همدمت ماندگار شد در تپه های اوین که گویی صدای زینت (س)  از اعماق تاریخ بلند شده بود....
9 ماه گذشت، ترس و دلهره و  دلنگرانی، امید و صبوری و مقاومت، ملغمه ایی بود از احساسات متضاد و به هرحال مایی بودیم و یک کوه افتخار و مردان و زنانی که نبودند اما خبرهایشان بود که ایستاده اند چون سرو و خبرهای شما بود از دو الف و بازجوهایی که هی می گفتند عوض می شوند و مردی که بر سر ایمان خود عمار گونه ایستاده است همچون دیگر یارانش، گویا درس های تاریخ بود که برای ما تکرار میشد از مردان محمد (ص) که هیچ گاه از احد احد گفتن باز نه ایستادند و حال مردان سرزمین ما که تاریخ را از نو می نویسند و در این میان مصطفی اوین که  به آن دادگاه های پراز داد می خندد و پیام وفاوداری چریک پیر به میرحسین موسوی که  پشتوانه ی ما می شوند  بر سر ایستادن بر سر این مسیر سبز...در دادگاه شرکت نکردی و گفتی  تا زمانیکه آنکه از او شکایت کرده ام راهی دادگاه نشود من نیز در دادگاه سخنی نخواهم کرد و سربلند تن دادی به انچه که حقت نبود، حق هیچ کدامتان نبود...
9 ماه گذشت و یک شب خبر رسید که تاجزاده به خانه آمده و باز تصویرهایی که امروز خاطره شده است؛ انگار نه انگار 9 ماه زندان و بازجویی و انفرادی و به اصطلاح سوییت های چند نفره دو الف و ... مصطفی تاجزاده امده بود با همان لبخندها و چشم هایی که برق میزد مثل همیشه، خانه بود که پر و خالی میشد و مامان فخری که تمام صورتش لبخند بود و خنده هایش که همراه شده بود با خنده های همسر جانش  و خانه ایی که نو شد در آستانه سال نو و مایی که سر داده بودیم سر اومد زمستون، رسیده بهارون....
خانه خالی نشد از میهمان و رفتند و آمدند و خاتمی و موسوی و کروبی و رهنورد و انگار برای ما خستگی معنی نداشت کنار بانویت ایستاده بودیم  لحظات را از دست نمی دادیم، خستگی انگار تورا نمی شناسد مرد و از همان روزهای نخست سال نو شال و کلاه کردی و از خانه این زندانی سیاسی به خانه آن یکی رفتی و مادران شهدا را سر زدی و عمق بخشیدی به خانواده بزرگ ما و چقدر خوب بود آن لحظه های بودن با شما دو نفر و همراه و همسفرتون شدن در روزهای عید که لحظه ایی به خودت و خانواده ات نیاندیشیدی و خانه های بی پدر را پر کردی از وجود پدرانه ات و خنده هایی که در گوش شهر پیچیده بود....
چه زود گذشت آن ایام خوش، حتی بیمارستانش هم برای ما که تورا می دیدیم واز وجودت بهره می بردیم خوش بود، شنیدن حرفایت و آرامش و صبوریت خوب بود  وانگارجان دوباره گرفته بودیم در روزهای یخ زده تابستان، اما تو مرد سکوت نبودی، نوشتی "مادر پدر ما بازهم متهمیم" و یکی از زیباترین اعترافات تاریخ را به ثبت رساندی و بعد با همراهانت همداستان شدی برای شکایت از کسی که خود اعتراف کرده بود انچه که در خرداد 88 انجام داده بودند و چون همیشه قدمی عقب ننشستید شما مردان سرافراز سرزمینم که به 7 دلاور آزادی خواه شهره شدید و به زندان بازگشتی در سومین روز ماه رمضان و روزه ایی را آغاز کردی که تا به امروز ادامه دارد، به بند دو الف نرفتی که آنرا غیر قانونی می دانی که امام فرمود نظامیان در سیاست و اقتصاد دخالت نکنند و بر اساس همین وصیت بند امنیتی داشتن برای نظامیان را غیرقانونی میدانی و تمکین نمی کنی بر آنچه که غیر قانوی می دانی اش که این سیره و روش تو است...
الان یک سال  و نیم است که در زندانی و باید بر اساس قانون و حقوق قانونی ات در بند عمومی همراه با دیگر یارانت باشی و اما می ترسند از تو سید مصطفی تاجزاده که حتی از دربند بودنت نیز می هراسند انان که گوش خود بر روی کلام حق بسته اند و چشمهایشان را در مقابل ظلم کور کرده اند، و اصلا برای همین در انفرادی و قرنطینه هستی . تمام روزنه ها را بسته اند  و حصار آهنی ساخته اند به دورت غافل از اینکه نور از هر روزنه ایی عبور می کند و با هیچ حصاری نمی توان خورشید را پنهان ساخت که این روزها و این سال ها ثابت شده است که در حصر کردن موسوی و کروبی و رهنورد و به زندانی کشیدن همه ی شما ها مانع از نتابیدن خورشید نشده است و حتی در سردترین روزهای این سال ها نیز باز ما بودیم و نور آفتابی که گرممان می کرد حال می خواهد اسم یک کتاب باشد یا هشداری درباره آینده مجلس....
تصویر ها رژه می رود و چند بار آخری که آمدید و کوتاه بود و مریض احوال بودید و اما بازهم خنده بودید و  پر از انرژی و امید و وقتی حالتان بد هم بود باز می گفتید خوبم خدارو شکر و من نیز از ان روز سعی کردم در سخت ترین لحظات بگویم خوبم خدارو شکر که خوب بودن را از شما آموختم....
و حالا این روزها مامان فخری بیش از همیشه نگران شما هست، می گوید چشمهایتان تار می بیند و گردنتان بیش از همیشه درد گرفته و مامان این روزها بیش از همه کلافه هست و می گوید باید کاری کرد سلامتیش هست و من می گویم ما یک خانواده ایم باهم یک کاری می کنیم و او می گوید بچه بشین سرجات....
یک سال و نیم است که روزه دارید آقا مصطفی، یک سال و نیم که اذان تا اذان فقط کتاب می خوانید در آن اتاق های کم نور که به قول خود از دنیا جدایتان کرده اند افطار می کنید ، افطارهایی که شنیده ام مختصر است و مامان را بیش از همیشه نگران می کنید؛ حرص می خورد که ویتامین بهش نمی رسد، کلسیوم نمیرسد، ماهی نمی خوره، مرغ نمی خوره و هنگامی هم که غذا می آورد نمی پذیرند تا خیالش را کمی آسوده کنند و شما هم تاکید می کنید که اصلا چیزی نیاورد که بی اعتنایید به همه این چیزها و ....هرشنبه با مامان حرف میزنم تا خبری از حالتون بگیرم و من هم با او دلنگران میشوم و پریشان از این همه روزه داری و راستش توان این ندارم که بگویم روزه را بشکنید و به سلامتتان فکر کنید که می دانم این روزه داری ها برای چیست و در اعتراض به چه و می دانم خشمگینتان می کند پیام شکستن روزه که تا زمانیکه در قرنطینه و انفرادی باشید و محروم از حقوق اولیه روزه دار خواهید بود...
اما می توانم به چشمهایتان فکر کنم که همیشه به ما می خندد، آن چشم هایی که در بی دادگاه به دوربین خیره شد پر از خشم بود، خشم نه برای ظلم رفته به خود که برای ظلم رفته بر کشورش و مردمش، خشم از آن همه دروغ و دروغ  و... به چشمهای شما فکر می کنم که این روزها تار می بیند و اما باز می خواند و می نوسد...ان چشم ها باید تا همیشه  بخندد و خشمگین شود...
هیچ نمی توانم به شما بگویم فقط می توانم از دلنگرانی هایم و دلنگرانی هایمان بگویم و به چشم های شما فکر کنم که این روزها تار می بیند اما می توانم به شما قول بدهم که تا پایان این روزهای سرد در کنار مامان فخری ایستاده ام،تا رسیدن روزهای خوب دست در دست مامان این راه را طی می کنم مطمئن باشید....
دختر و شاگرد کوچک شما
ریحانه طباطبایی

Saturday, May 12, 2012

برای مهسایم در آن سوی میله؛ فردای ما آزاد است


هی دختر رسما دارم کم میارمت، همش دو روز شده اما انگار بیشتر از دوروزه نبودنت، امروز تولده مسعوده و تو نیستی، چقدر برنامه داشتیم برای امروز، چقدر قرار داشتیم برای امروز، حالا چه کار کنیم امروز را؟ کجا بریم؟ این دوسال که مسعود نبود تو براش تولد می گرفتی و ما می آمدیم خانه ات و عکس مسعود بود در آغوشت و کیکی که روش نوشته بود تولدش مبارک و ....یادت هست سال اول سایت هایشان چه ها که ننوشتند برای تولد مسعود در ایام فاطمیه و غیره ....هم می خندیدیم و هم لجمان گرفته بود از این همه حماقت...
همان سال اول که مهندس موسوی بود و خانم رهنور بود و شیخ  مهدی کروبی بود و آمدند به میهمانی میلاد مسعود و تو چقدر خوشحال بودی و عکس مسعود در دستهایت و تنهایی که تقسیم می شد بین خوبان روزگار، و  حالا تو نیستی  و آنها نیستند و ماییم و تنهایی که تقسیم نمیشه و آوار میشه و بغضی که در گلو می ماند...
سال 88 بود که باهم همکار شدیم و پله های روزنامه ی بهار و درد و دل ها، آن روزها رجایی شهر تلفن داشت و مسعود زنگ می زد و چقدر هیجان انگیز بود باهاش حرف زدن و تویی که دو هفته در میان مرخصی می گرفتی تا به دیدن مسعود بروی و غر میزدی که نمی خوام روزنامه بیام ، این جوری وقت نمی کنم که کارهای مسعود را دنبال کنم و نهایتا هم بهاری که خزان شد و روزنامه ایی که توقیف شد، روزهایی که خالی شد برای پیگیری های بی نتیجه و رفاقتی که باقی ماند حتی در روزهای بیکاری و اولین تولد مسعود در روزهای پس از غروب آفتاب که شبش تو چقدر دلتنگ بودی و من منتظر معجزه تا شاید همان شب مسعود بیاید و نیمد و ما تا صبح تخیل زدیم و خندیدیم....
روزها پشت هم رفت، روزهای سخت، روزهای زمستانی، روزهایی که پر از بالا و پایین بود، حصر افتاب و ندیدن خانم رهنورد و بغض ما از نبودن بانوی آفتاب و روزهایی که میرفت سخت تر شود و سرد تر و نهایتا اسفند 89 که تو ومامان فخری باهم رفتین و من شدم و حفره ایی به اندازه تمام دلتنگی های تاریخ از نبودنتان و گیجی و بغض و ... سخت بود آن روزها به سختی این روزها، اما باز می دانستیم که نهایتا یک ماه، دوماه و تو می آیی؛ نه دو سال که باید روزهارو هی بشمری و تمام نشه....و حالا من نمی دانم به کی حسودی کنم؟ الان من هستم و مامان فخری و تویی که نیستی تا مامان روی صفحه اش بنویسد دخترکم، عزیزکم و من بیام و بگم من من من فقط من دوست داشته باش نه این مهسا را و تو بیای بگی باز پیدایت شد و ....مهسا تو برگرد مامان فخری مال تو نه دروغ گفتم یکمش هم مال من، تو بیا تا مامان باز تمام عشق و محبتش را برای هردویمان تقسیم کند من به تنهایی سهمی نمی خوام....
هی هی هی مهسا چه دور و زمانه ایی شده ؛ کارمان شده نامه نوشتن برای یکدیگر، یک روز من برای تو و روز دیگر تو برای من. می بینی این هم سهم  نسل من و تو از انقلاب شد،  سهم ما از انقلابی که قرار بود برای من و تو و همه ی ما آزادی و برابری باشد حالا شده زندان، انفرادی وبازجویی و دوری و تنهایی و بغض و عمری که پشت میله ها سپری میشه و زندگی که رفته...
دو  سال و نیم است که مسعودت در زندان است و تو هر دو هفته یک بار به رجایی شهر می رفتی برای ملاقات و تمام دل خوشیت شد چند روزی که مسعود بیمارستان بود و تو می توانستنی دستش را بگیری و ببوییش و چشم در چشمش بدوزی نه از پشت اون شیشه های لعنتی و کثیف... و سهم تو از جوانی و ازدواج و عشق شد همین ها و نهایتا نیز آن را تاب نیاوردند و این سهم اندک را نیز از تو گرفتن...حال تو یک گوشه شهر روزها را شب می کنی و مسعود گوشه ای دیگر و هردویتان زندانی هستید با فرسنگ ها فاصله...حتی انقدر صبر نکردند تا به نیابت از مسعود شمعی فوت کنی و 33 امین سالگرد میلادش را به تنهایی جشن بگیری...
حق دارند مهسا جان، حق دارند می دانی که تمام مشکلات کشور بر عهده تو و مسعودت است، تورم بر عهده امین و بهار است، بی کاری تقصیر ژیلا و بهمن است، اسماییل و مهدیه باعث و بانی گران شدن ارزو سکه هستند، حسن و عاطفه ناامنی اجتماعی را رواج دادند و عماد و مریم فقر را گسترش دادند و همین طور برو تا آخر، باید کشور پاک شود از وجود تمامی این مقصران بزرگ شاید اوضاع به کام شود و مملکت سامان یابد و همه چی سرجای خودش قرار گیرد...
بگذریم مهسا ما را چه به کار بزرگان، از خودمان بگوییم بهتر است، از تولد مسعود و از حال خوب تو در روزهای مانده به 20 اردیبهشت که تازه نفس گرفته بودی و شاد بودی و در مقابل حرص خوردن های من می خندیدی و می گفتی همه چی آرومه من چقدر خوشحالم...ای وااای انگار همین دیروز بود که از سفر برگشته بودی و چقدر خوشحال بودی و چقدر ارام و چقدر برنامه داشتی، حتی یک ثانیه هم فکر نمی کردی که باید آخر هفته را در اوین سپری کنی و عمر روزهای آزاد کم است، هرچند که روزهای ما خیلی وقته به اسارت رفته، سه سال است که روزهایمان یک به یک به اسیری رفته و هی سعی می کنند سیاهش کنند و ما محکم مداد سبزمان را در دست گرفته ایم و روی سیاهی هایشان را هی با سبز خط خطی می کنیم و شاید همین نیز بزرگترین اتهاممان باشد که تن به سیاهی نمی دهیم و نمی گذاریم مسخمان کنند و پر از ایمان ایستاده ایم پای سبزی وجودمان...
چقدر سبز رفتی آن روز دختر، چقدر آرام بودی بچه،  لبخند بودی، آرامش بودی و ما چقدر برایمان سخت بود که تا آخرین لحظه لبخند بزنیم و شوخی کنیم، تهش هم نشد، دم در، در اون اتاقک کوچک نگهبانی بالاخره چانه هایمان  لرزید، سخت تر از همه برای گیتی و آزاده بود که رفیق تمام این شب های تنهاییت بودند، امین هم بود و چقدر خوب میشناخت آن جارا، انگار بخشی از وجودش بود، خانه اش شده آن تپه ها که هر روز برای بهارش به آنجا میرود و او که به خداحافظی هنوز عادت نکرده و هنوز پر از بغض می شود...و پدرت چقدر ارام بود و صبور مثل تمام پدرها در این سه سال که فرزندانشان را تا بالای آن تپه ها راهی کردند و دعای خیرشان را بدرقه راهشان، پدر ها و مادرهای این سرزمین چقدر صبورند، یک روز فرزندانشان را از زیر قرآن رد کردند تا به جنگ بروند و چه بی صدا اشک ریختند بر پلاک های بی جنازه و امروز باز چه صبور قرآن به دست فرزندانشان را راهی زندان می کنند، زندان هایی که قرار بود مدرسه شوند و دانشگاه و برچیده شوند در سایه عدالت نظام اسلامی که قرار بود در آن همه آزاد باشند خصوصا فرزندان انقلاب....
  ایراد ندارد خواهرم بگذار بازهم زندانی مان کنند، بازجوییمان کنند، حکم ها را اجرا کنند، ما همچنان سبز ایستاده ایم، رفاقت هایمان سبز تر می شود و ایمانمان به آغاز فصل بهار و طلوع دوباره خورشید بیشتر، مادرها و پدرهایمان اگر یک دختر یا پسر را راهی می کنند به جایش صاحب ده ها دختر و پسر می شوند، این زندان ها و این دوری ها نمی تواند زندگی را از ما بگیرد که همان طور که میرمان گفت زندگی امر مقدسی است و ما زندگی خواهیم کرد برای فردایی که باهم هستیم؛ آزاد

Monday, April 2, 2012

رویت حکم در ایام نوروزی

چهارشنبه 9 فروردین 91 ساعت 9 :30 صبح تلفن خانه زنگ خورد عدد یک افتاده بود و مشخص بود که نباید از جای معقولی باشه به هرحال مامان گوشی را داد به من و مسوول دفتر قاضی مقیسه بود . گفت نیم ساعته خودت برسون باید حکمت رو بگیری یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم  و یک سال حبس تعزیری را رویت کردیم.  نمی دونم چه اصراری بود وسط تعطیلات نوروز و اون هم 9 و نیم صبح که ما خوابیم حکم رو بدن خب این همه وقت میشد  بعد تعطیلات هم این کار را انجام داد. 
نخست که ما افتخار می کنیم از بودن اسم آقا مصطفی در حکممان، خدایی سه یا چهاربار اسمشون آمده و این سندی هست برای یک عمر افتخار و مفتخر از اینکه در راستای اجرای بی تنازل قانون اساسی حکم گرفتیم.
متن حکم خیلی جالبه و بحث های زیادی توش مطرح شده و حرف های زیادی داره برای گفتن که به وقتش خواهم گفت. فقط به یک اشاره که انتخابات آزاد در حال حاضریکی از موارد مهم اتهامی است و تا اطلاع ثانوی انتخابات ازاد جرم داره و حبس. 
http://www.kaleme.com/1391/01/14/klm-96487/ 

البته دم در دادگاه هم جالب بود تا وقتی منتظر وکیل بودم دوستان قاچاقچی زیادی پیدا کردم. یک دختری امده بود برای برادرش که یک گرم و نیم حشیش داشته و مادر پدری برای پسرشون که 5 ساله شیشه میکشه و خانمی برای شوهرش و ....
و این هم متن خبر:
ریحانه طباطبایی، روزنامه نگار، به اتهام فعالیت برای دستیابی به انتخابات آزاد و انتشار اخبار جنبش سبز، از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه، به یک سال حبس تعزیری محکوم شد.
به گزارش خبرنگار کلمه، در حکم صادره برای این روزنامه نگار و فعال جنبش سبز، تلاش برای انتخابات آزاد از طریق”حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان و اصلاح شورای نگهبان، مطبوعات آزاد، احزاب آزاد و آزادی زندانیان اغتشاشات و فتنه گران و عدم دخالت نظامیان در سیاست و اقتصاد و بازگشت نظامیان به پادگان ها” به معنای “تضعیف ارکان نظام جمهوری اسلامی” فرض شده و این موارد که همگی ریشه در قانون اساسی و شعارهای انقلاب دارد را “بر اساس ایده و نظریه انحرافی مصطفی تاجزاده” دانسته اند!
در بخش های دیگری از حکم صادره برای این روزنامه نگار، انتشار اخبار زندانیان سیاسی و دیگر اخبار جنبش سبز به عنوان “زنده نگهداشتن جریان فتنه و برجسته کردن اخبار مربوط به محکومان جریان فتنه و متهمان حوادث پس از انتخابات” عنوان شده و نیز “شرکت در مراسم چهلم ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و مراسم شمع روشن کردن در خیابان ولی عصر و شرکت در تجمع اعتراضی خانواده های زندانیان و محکومان در مقابل زندان اوین” به عنوان دیگر مصادیق ارتکاب ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی موسوم به “تبیلغ علیه نظام” ذکر شده است.
این حکم در مرحله بدوی است و امکان درخواست تجدیدنظر درباره آن وجود دارد.
ریحانه طباطبایی در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۸۹ از سوی سپاه بازداشت و به مدت ۳۶ روز در انفرادی بند ۲ الف سپاه تحت بازجویی قرار گرفت. او در حال حاضر عضو تحریریه سیاسی روزنامه شرق است.
طباطبایی بیش از این در مجله ایران فردا، خبرگزاری سینا، روزنامه های فرهیختگان، کلمه سبز، بهار سابقه فعالیت داشته است.
این حکم در تاریخ ۹ فروردین ما ۹۱ و در ایام تعطیلات نوروزی به طباطبایی ابلاغ شده است.



Saturday, March 10, 2012

پیام 108 روزنامه نگار: مفتخریم به همکاری چون تو

نازنین برای من همکاری بود که دورادور میشناختم و سلام و علیکی تا بازاشت شد و همه در شوک رفتیم که چرا نازنین؟ چرا نازنین؟ 
یک ماه و خرده ایی که بازداشت شدم از اون روز اول نازنین به یادم بود، وقتی با کچی که از سقف افتاده بود روی ستون دیوار رو خط می زدم یک روز، دو روز، سه روز ، به یاد نازنین می افتادم که این همه روز اون تو هست و نه تماسی و ...چقدر روحیه می گرفتم انگار فکر کردن هم بهش انرژی می داد و مقاومت.....روزها گذشت من امدم و بعد هم نازنین و باهم حرف زدیم و بعد حکمش اومد و چقدر اون روز آروم بود و خندون هرکس دیگری بود شهری را بر سرش گذاشته بود 
بالاخره حکمی که مدتها منتظر بودیم شکسته شود شکسته نشد و نازنین اروم و بی صدا بی آنکه آن برگه کذایی را امضا کند با چمدانی 6 ساله به زندان رفت و اکنون ما دوستان و همکاران او فقط می توانیم بگوییم: 
همکار ارجمند و سرفراز، سرکار خانم نازنین خسروانی
صمیمانه‌ترین درودهای ما نثار شما
مفتخریم به روزنامه‌نگاری در زمانه‌ای که آزاده‌ای چون شما در آن قلم می‌زند؛ «حقیقت» را قربانی «مصلحت» نمی‌کند؛ قلم را به صاحبان زر و زور و تزویر نمی‌فروشد؛ آزادانه و آگاهانه «زندان» را به‌جای «آزادی صوری» برمی‌گزیند؛ و قدر قلم را چونان «توتم»ی پاس می‌دارد.
مباهات می‌کنیم به داشتن همکار فرهیخته‌ و گرانقدری چون شما؛ و در تمام ایام حبس، از یادتان نخواهیم کاست.
شبنم آذر، شکوفه آذر، ساسان آقایی، محمد آقازاده، فرزانه ابراهیم زاده، رسول اصغری، محمدجواد اکبرین، سارا امت علی، مهسا امرآبادی، نزهت امیرآبادیان، نوشابه امیری، سعیده امین، آسیه امینی، سولماز ایکدر، مهدی اورند، سولماز ایکدر، حسین باستانی، زهرا باقری شاد، مینو بدیعی، فرزانه بذرپور، علی بزرگیان، تارا بنیاد، ترانه بنی یعقوب، ژیلا بنی یعقوب، آرش بهمنی، فاطمه بیک پور، ناهید پیلوار، فرنوش تهرانی، محمد تنگستانی، محمد تهوری، بهناز جلالی پور، احمد جلالی فراهانی، مهدی حسنی، رضا حقیقت نژاد، جواد حیدریان، رضا خانکی، سعیده خدابخش، مصطفی خسروی، میترا خلعتبری، مهراوه خوارزمی، فریبا داوودی مهاجر، مهدی رستم پور، شهرام رفیع زاده، بهرام رفیعی، بهمن رفیعی، رضا رفیعی، فیروزه رمضان زاده، محمد رهبر، طاهره ریاحی، سونیتا سراب پور، محمدرضا سرداری، فریبرز سروش، لیلا سعادتی، مجید سعیدی، صدرا سمنانی رهبر، دانیال شایگان، مریم شبانی، صادق شجاعی، بزرگمهر شرف الدین، شبنم شعبانی، روح الله شهسوار، رضا صدیق، بیژن صف سری، ریحانه طباطبایی، مرجان طباطبایی، حمیدرضا ظریفی نیا، احسان عابدی، عسل عباسیان، ساجده عرب سرخی، فرهمند علیپور، ارشاد علیجانی، مسیح علی نژاد، مهر عمادی، متین غفاریان، رضا غیبی، مانلی فخریان، مهران فرجی، سروش فرهادیان، گیسو فغفوری، فاطمه فناییان، فرشته قاضی، آیدا قجر، مهدی قدیمی، کاوه قریشی، نازنین کاظمی، مرتضی کاظمیان، زینب کریمیان، نیک آهنگ کوثر، رضا گنجی، مجد ماری، حمید مافی، نیکی محجوب، صدرا محقق، حنیف مزروعی، ریحانه مظاهری، لیلا ملک محمدی، جواد منتظری، مینو مومنی، احسان مهرابی، سراج الدین میردامادی، یاسر میردامادی، مرتضی ناعمه، محمدحسین نجاتی، شاهین نوربخش، محمدرضا یزدان‌پناه، سعیده وحیدنیا، خاطره وطن خواه، مجید یوسفی