Wednesday, January 4, 2012

دلم مثل چینی هزار بند شده

می گم اگر تلنگرم بزنن میشکنم خودم از حرف خودم بغض می کنم 

از اون روزهاییه که اشکم دم مشکممه بغض می کنم اشکام یکم میاد و بعد دوباره 
کاشکی میشد بعضی روزها رو تعطیل کرد 
میشد بعضی روزها رو رفت تو غار و خوابید تا اون روز تمام شه کاشکی بعضی روزها مجبور نبودی کار کنی مجبور نبودی تو جمع باشی مجبور نبودی حرف بزنی می رفتی تو غار می رفتی تو اتاقت  و در رو می بستی و انقدر گریه می کردی تا خوابت می برد 
حوصله نداری زور نیست اما انگار همه چی زوره مثل رای دادن که انگار قراره زوری بشه 
اه اصن قرار نبود سیاسی بنویسم
غرغرهای خودمه الان 
حالش خوب نیست می دونه موقتیه می دونه یک امروزه و فردا خوب میشه باید که خوب بشه چاره ایی نیست 
اما امروز خوب نیست همین طور که می نویسه اشکاش می خوان بیان تو تحریریه نمی تونن که بیان 
از همه بدتر این هست که نمی فهمنت توقع دارن مثل همیشه خوب باشی وقتی نیستی وقتی حوصله نداری وقتی بداخلاقی می کنی ناراحت میشن نمی فهمن خوب نیستی مثل خیلی چیزهایی که فهمیده نمیشه مثل زندگی که نفهمیدیم چی شد کجا رفت 
کلی باید چرت و پرت بیاد تو ذهنم بنویسم الان 
بنویسم از دلتگی هام که پر نمیشه از بغض های تو گلوم که شکسته نمیشه از محبتی که از دلم خارج نمیشه از گره هایی که باز نمیشه
نمیشه هر حرفی را زد نمیشه هرچیزی رو گفت نمیشه سفره دل رو باز کرد نمیشه یادم می اد تو وبلاگ قبلیم نوشته بودم دعوای دل و عقل مچ انداختن باهم عقل زمین خورد دل برنده شد هنوز هم دل زمین خورده هست هنوز هم اگر بنا بر مچ انداختن باشه این عقل لعنتی هست که می خوره  زمین    
ای تو روحی اونی که این زندگی و این روزها رو برای ما برای من برای اونها ساخت ای تف 
آماده شکستنم اما نمی شکنم این روزها انقدر بند خوردیم مثل چینی هزار بند که نمی شکنیم دیگر مثل پولاد شاید نمی دونم یک جوری شدیم انگار   
دلم تنگه اما دلتنگی هاش هم کنار میام مثل خیلی چیزها

Wednesday, December 21, 2011

یلدای من یلدای ما

چه زود می گذرد ایام، انگار همین دیروز بود تند تند می نوشتم و امضا می زدم 30/9/89 و هیچ حواسم نبود که 30 امین روز آذر یعنی یلدا یعنی روزی که شبش طولانی ترین شب است، یعنی شبی که همیشه که دور هم جمع می شدیم و خوش می گذشت؛ یعنی شبی که وقتی بابابزرگ رفت همه کار کردم تا مامان بزرگ شاد ترین یلدا را داشته باشه، شب های یلدا اگر ایران بودم حتما می ماندم خانه و در قبرس همه مثل عید سعی می کردم هندونه و انار و حافظ داشته باشم ....به هرحال امضا می کردم و می نوشتم  و یادم نبود که یک نفر گفت راستی امشب شب یلداست و شما مارو از خانواده هامون دور کردین ...خودکار گذاشتم زمین وگفتم اااا امشب یلدا هست، حتما مامان اینها رفتن خانه بابا عباس، شایدم همه خونه ما باشن مثل سال های پیش ، اصلا فکر نکردم که من نیستم و شرایط عجیب و غریب است ....حاج خانم گفت نگران نباش امروز سوم امام هست همه هیات هستن..خندیدم که وااا دیگه سوم نداره حتما خانه ما یلدا هست مثل همیشه، انگار این جمله یخ ها را آب کرد گفتند در خانه های ماهم اما ....نمی دونم چرا شاد شده بودم از یلدای دور از خانه انگار که تازه شده بودم مثل همه آن انسان های بزرگی که کمی آن طرف تر در پس همان میله ها بودند ، هرچند که اون یک ماه و چند روز من کجا و این دو سال و چند ماه و چند روزمسعود و عماد و بهاره و آقا مصطفی و حسن و همه و همه کجا ...می دونم
 این یک ماه و خرده ایی در مقابل حبس های طولانی هیچی نیست اما می نویسم بیشتر برای همان ها و برای خودمان نمی دونم چرا اما می دانم باید نوشت تا فراموش نکنیم سه یلدا شد که در خانه نیستن و نخستین یلدای حصر ....بگذریم بازهم نوشتم اما این بار با هر امضا به یلدا فکر می کردم دروغ نمی گم دلم خانه خواست و دلم مامان خواست و دلم شب یلدا خواست روی یک کاغذ نوشتم یلدا مبارک از دستم گرفت گفت برای کی نوشتی نمی خواستم بفهمن دلتنگم گفتم برای همه اونهایی که امشب یلدا دارن برای همه آنهایی که طولانی نشدن شب مبارزه می کنند، گفت می دانم برای کی نوشتی گفتم برای همه هیچ نگفت ادامه پیدا کرد تا بالاخره تمام شد، ساعت 10 بود فکر کنم تمام شد ورفتم گفت می دانم برای مادرت و پدرت نوشتی بهشون زنگ بزن، اون شب احساس کردم آنها هم انسان هستند می فهمند دلتنگی ها را حتی اگر بر زبان نیاری و پشت خنده پنهان کنی و  می توانند سوء استفاده نکنند، به هرحال  مقررات اجازه نداد و واقعا دلتنگیم رفت، توی سلول شاد بودم، نمی دونم چرا اما کلی با خودم خندیدم و کلی یلدا رو تبریک گفتم،دو روز بود همسایه ایی آمده بود و من فقط صدای قرآن خواندش را میشنیدم آن موقع نمی دانستم کیست وگرنه یلدایم کامل تر میشد، همسایه از وقتی آمده بود صدای قرآن خواندنش همیشه می پیچید در آن سکوت مطلق و آن شب هم باز پیچید....نمی دونستم سارای عزیز برای مامان و بابا در سینی آجیل گذاشته و هندوانه و انار و همه را با روبان سبز بسته و رفتن پیش مامان و بابا تا بلندترین شب سال تنها نباشن، .....و امسال خونم و چقدر زود گذشت و چقدر این روزها زود می گذره وقتی من از چند روز انقدر خاطره دارم وای به روزی که بچه ها بیان و از این همه سال خاطره بگن خاطراتی که باید نوشت حتی اگر مال چند روز باشن
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یلدای این روزهای ما هم به پایان میرسد این شب سیاه و سرد تمام میشه زوده زود و یلداهای ما دوباره واقعی خواهد شد ، یلدایی که مهسا و مسعود  مریم و عماد عاطفه و حسن، فخری و مصطفی،   بهاره و امین، مریم خانم و آقا فیض الله، مهدی و زینب و همه و همه اون اسم هایی که می دانیم در خانه هندوانه می خورند و انار و حافظ می خوانند ، یلداهای این روزهای ما داستان خواهد شد
 --سال هایی خواهد آمد که شب یلدا ، حکایت شب های زمستانی ما تعریف خواهد شد

Monday, December 12, 2011

بیست و یک آذر ..اولین چشم بند... وقتی من بازداشت شدم


انگار می دونستم خبری هست یا خبری میشه، یکی دوبار سرزده در خانه سابقمان کسی رفته بود و یک بار هم روزنامه، 16 آذر آمده بودند روزنامه و کیوان، استاد غلامی و خانم روستایی و حاجی خدابخش رو برده بودن و دلهره ایی که در دل همه بود از حضور بیست نیروی وزارت در روزنامه و رفتارهایی که شد و ....  و 5 شنبه  که آمدم سوار ماشین بشم و دیدم قفل در شکسته و هرچی کاغذ و تقویم و نوشتنی بوده برده اند در حالیکه پنل ضبط رو دست هم نزده بودند.....
شنبه شب حالم خوب نبود، عصبی بودم و پر ازبغض، نمی دونم همش مربوط به روزنامه بود و نبودن بچه ها یا اتفاق دیگه ایی هم افتاده بود که در فیس بوکم نوشتم "خسته ام از این همه ظلم"، تا 3و4 صبح بیدار بودم و کار می کردم ، از دست یک نفر دیگه هم دلخور بودم ...همین جوری که لب تاب باز بود خوابم برد....
ساعت 8 بود حدودا فندوق یه تک دم در پارس می کرد، فکر کردم کارگرمونه، بابا زودتر رفت در را باز کرد و من با پیژامه وسط هال بودم، هوا مثل امسال سرد نشده بود هنوز، 5 مرد و یک خانم چادری وارد خونه شدن، بابا گفت با تو کار دارن، گیج خواب بودم، خندیدم و گفتم بزارین لباس بپوشم، وسط اتاق گیج وایساده بودم که حاج خانم اومد تو، دیگه از هم جدا نشدیم J ، گفتم حکم دارید، حکم بازداشت را نشونم دادن....اول از همه موبایل و لب تاپ و بعد هم کاغذ ها و کیس کامپیوتر بابا و احسان یکم سر این دو تا کیس حرص خوردم چون من حتی یک بار هم با کامپیوتر اون ها کار نکرده بودم....
بابا میگه خیلی خونسرد و بی خیال بودی انقدرکه اضراب و ترس من (بابا) رو هم پوشانده بودی، یک لیوان شیر برای خودم ریختم و با یک شکلات خوردم هرچی تعارفشون کردم اون ها نخوردن...دار و ندارمان جمع شد شناسنامه و کاغذ ها و هارد و خلاصه هرچه که باید جمع میشد...
با وسایل رفتیم خودم هم کمک کردم سنگین بود تنها نمی تونستن، سوار ماشین شدیم انقدر که آدرس دادم یادشون افتاد چشم بند ندارم و چشم بند زدم....
دم در وقتی منتظر بودم تا اون در آهنی باز شه و بریم تو، تمام دوست داشتنی هام رو جا گذاشتم از مامان و بابا و احسان و خاله تا ماهور و شادی  و .... با خودم عهد بستم نه کسی دارم نه کاری، دلتنگی ممنوع، اشک ممنوع، انگار که تنهایی، تنهای تنها بی هیچ وابستگی....فکر کنم موفق شدم چرا که تا وقتیکه اون در دوباره باز نشد و بیرون نیمدم انگار دلم برای هیچ کس تنگ نشد، شاید یکی دوباری  اما همون یکی دوبار هم 5 دقیقه بیشتر طول نکشید...خنده رو شده بودم اون روزها، همش می خندیدم و می خندیدم و .....
پارسال 21 آذر این موقع، این ساعت، با چشم بند اولین تجربه بازجویی رو پشت سر گذاشتم.....چقدر خاطره دارم از تمامی اون روزها...

Monday, December 5, 2011

روزهای عاشورایی انفرادی

تاسوعا بود، گیج بودم کلی برنامه ریزی کرده بودم برای تعطیلات خسته از کار زیاد و مهم تر از همه دل نگران، چند روز قبل آمده بودند روزنامه و بچه هارو برده بودن کیوان، خانم روستایی، استاد و حاجی، روزهای سختی بود...ماهور گفته بود باید حتما بریم اصفهان و من به هرحال دلم خواب می خواست و استراحت مفرط مثل همین دو روز....به هرحال همه چی بهم ریخته بود، هرسال شب تاسوعا رو میون دسته ها می گذروندم و ظهر عاشورا را همین طور ، همیشه این دو روز رو مشکی می پوشیدم و به هرحال...اما عاشورا و تاسوعای پارسال متفاوت گذشت...برای اولین بار اون دو روز لباس صورتی پوشیدم، روز تاسوعا  زیارت عاشورا خوندم و چند دعای دیگه ایی که اونجا یاد گرفته بودم و بعد باید می رفتم توی اون اتاق معروف سوال و جواب بود و سوال و جواب و بالاخره روز باید تمام میشد بهتر از این بود که یک روز تعطیل رو تک و تنها توی یک اتاق دو در دو بگذرونم، کلی حرف بود بحث و جر و خلاصه بگذریم حرف های مگو...گفتند فردا عاشوراست ما نمی تونیم بیاییم تعطیله ...نمی دونم اون شب چم بود تا نیمه های شب بیدار بودم، توی اتاق راه می رفتم، خوابم نمی برد قرآن خوندم و زیارت عاشورا....به عاشورای 88 فکر می کردم ، به اتفاق هایی که افتاده بود به آدم هایی که رفته بودن، به آنهایی که حسین وار رفته بودند و آنهایی که باید می ماندند و کار زینبی می کردند، یادم هست مهندس موسوی اون روز ها همین حرف ها رو زده بود که باید کار زینبی کرد که باید پیام جنبش را زینب وار به گوش همه رسوند خصوصا پیام آنان را که عاشورای قبلش حسین وار شهید شده بودند...اون شب دلشوره داشتم انگار که باید انتخاب می کردم، تا می خواست خوابم ببره خاطره پشت خاطره بود که می اومد، اتفاق پشت اتفاق بود، از روز اول از 22 خرداد 88 یا شایدم قبل تر و هی بلند میشدم و راه می رفتم و فکر می کردم... 
انگار اون شب، شب انتخاب بود که از این پس رو چه طور برم، زینبی یا چون اهل کوفه، چون اهل کوفه هم نه مثل اونهایی که نیمه راه ترسیده و پشیمون بازگشته بودند و یک عمر پشیمانی و خجالت را بر جان خریدند...اون شب، شب تاسوعا تصمیم گرفتم که حال که در حد و اندازه من نیست زینب باشم یا همچون زینب های زمانم، اما شبیه آنها که نیمه راه بازگشتند نیز نباشم....پس از شب تاسوعا و اون ولوله ی عجیب تمامی شب ها را آرام خوابیدم بی دلهره و ترس و آشوب ...
صبح عاشورا، مثل همه صبح های تنهایی دعا بود و زیارت که حاج خانم آمد و گفت چادر و چشمبند ببند باید بری پایین، بعد از یک هفته با خانه تماس داشتم، تماس سه دقیقه ایی و شنیدن صداهای آشنا و بعد هم قرار نبود که عاشورا بیان، اما آمده بودن که شاید من تنها نمونم، از 12:30 تا 9 شب فکر کنم یکم دیرتر، یکم زودتر، به هرحال اون روز روز عجیبی بود، سخت بود، طولانی بود، بالا و پایین بسیار داشت، اما راهی که انتخاب کرده بودم را هموارتر ساخت...دلم می خواست جزییات روز عاشورا را بنویسم اما نمیشه، کاش می شد ...هنوز صداهای اون روز توی گوشم هست...اون شب اونجا هم غذای نذری دادند و قیمه بود من که  کلا قیمه دوست ندارم فقط چند قاشقی برنج خوردم حاج خانم گفت کاشکی نمی خوردی غذای نذری رو که نمیشه ریخت دور، تهش ریختن جلوی پرنده ها :) 
 یادم در هواخوری، گوش هام تیز می کردم تا صدای دسته هارو بشنوم، ظهر عاشورا و شب تاسوعا از تو سلول واون اتاق گوش هام تیز بود نمی دونم شنیدم یا ذهنیتم بود اما صدای یا حسین، علمدار نیامد و ....تو گوشم بود صدای تبل ها و سنج ها، صدای زنجیر ها.....
عاشورای پارسال برای من متفاوت از همیشه بود، عاشورایی زینب وار...
امسال توی روزنامه حس عجیبی داشتم از اومدن عاشورا و سال گذشه حس غریبی بود


Tuesday, November 8, 2011

عاشقانه ترین روزها

برف میاد ، پارسال برف را ندیدم، شایدم دیم اما کم بود به این شدت نبود ، یادمه از پشت اون شیشه های مشبک دلم برف خواست پایین تر نوشتم از اون روز برفی و دم پایی هایی که ردشون تو برف موند ، از برفی که یواشکی لمس کردم .....برف میاد اما مثل همیشه دلم شاد نیست
وقتی هوا سر شد و برف آمد یاد آنجا افتادم ،بیشتر ها برف شادم می کرد، سرما رو دوست داشتم و تیک تیک لرزیدنش انگار زندگی دوباره بود اما نمی دونم امروز صبح چرا اون شادی همیشگی نیمد سراغم 
بغض بود و بغض وقتی می دونی این سرما یعنی لرزیدن بیشتر و جمع کردن پتو به دور خودت، یعنی وقتی گازوییل نیست ، یعنی وقتی خیلی سرده بالای اون تپه ها که از همه جا سرد تره، یعنی وقتی می دونی چشم هایی هست که از اون پنجره های مشبک مشبک به آسمان خیره میشن و دلشون سال های پیش رو می خواهد که دست در دست زیر برف قدم می زدند و می خندیدن، از چشم هایی که از آن پنجره ها برف را نگاه می کند و یاد حیاط دانشگاه می افتد و گوله های برفی که سمت هم پرتاب می کردند، برف بود و پسرکی که از کول بابا بالا می رفت تا ببرتش برف بازی و برف بود و دخترکی که به مادر التماس می کرد اجازه دهد برود بیرون و حالا دخترک و پسرک چشم به اون تپه ها منتظر پدر و مادر هستند تا بیاید و بار دیگر زمستان را جشن بگیرند
   برف یعنی نعمت خدا در این زمستان زود رس که بی آبی هست و خشکی هست و سیاهی هست و باید شاد بود از این نعمت اما وقتی میشه شاد بود از ته دل و جشن گرفت این همه برف را، که بالای اون تپه ها انقدر دوست خانه نکرده باشند، بند متادونی نباشه که شریف ترین مرد را در خود جای داده است و رجایی شهری نباشه که سرد هست و تلخ و مظلوم ترین ها را حبس کرده، 350 ایی نباشه که بهترین ها و پاک ترین ها رو مبحوس کرده و بند زنانی نباشه که نجیب ترین و مقاوم ترین ها را نگه داشته و دو الفی که همش انفرادی هست و دیوارهای سنگیش سرما را چند برابر می کنه
یادم میاد اون دیوارهای سنگی را که سرد بود و دریچه ایی که از آن قرار بود باد گرم بیاد و جای هرچی صدای هلی کوپتر می داد و حاضر بودم پتو بپیچم دور خودم و یک دقیقه اون روشن نباشه که عذابی بود توی اون سکوت مطلق هرچند که تنهایی اون روزها رو برف و زیباییش جبران کرد و با همه این حرف ها برف حتی از پشت اون شیشه هایی که پشتش میله هست بازهم زیباست. بر یعنی آزادی ویعنی سپیدی که این همه سیاهی را پاک می کند هرچند که نمی دانم سیاهی که دل ها رو گرفته رو هم پاک می کنه، یعنی میشه این برف زودرس دل های سیاه را هم سفید کنه نه فقط شهر را که اون ها رو، اون هایی که لبخند و آزادی و زندگی را نیز بر نمی تابند و حکم به خاموش باش می دهند را نیز سفید کند...روزی دوباره برف میاد روزی که همه در کنار هم هستیم حتی اویی که نیست که اون روز او هم خواهد آمد آن روزی که عاشقانه ترین روزها هست، هیچ کس مانع عاشقی و عاشقی کردن نمی شه       

Monday, October 17, 2011

شلاقی دیگر

از 24 و 25 خرداد 88 بازداشت ها شروع شد، یادم هست اون اوایل وقتی می شنیدی کسی بازداشت شده تعجب می کردی، دلهره می گرفتی، می ترسیدی و می گفتی چرا؟ این رو هم گرفتن آخه چرا؟ وااای نه باورم نمیشه؟ خدای من زندان و .........اما کم کم عادی شد ، وقتی کسی رو نمی گرفتن می پرسیدی وا چرا تو رو نمی گیرن؟

بازداشت ها رفته رفته عادی شد و بعد حکم ها آمد، 5 سال،6 سال ، 7 سال و ده سال و .....انقدر حکم ها سنگین بود که وقتی الان  کسی می گوید یک سال بهش می گویی خدارو شکر کن یک سال دادن چیزی نیست زود تمام می شود

و حالا شلاق، انگار که پلید ترین تنبیه بشری نیز در حال عادی شدن است

یادم است شبی که خبر از شلاق سمیه آمد حال ها چقدر بد بود، دل ها چقدر لرزید، بغض ها چطور جمع شد و همه نوشتند ، هر کس شد یک سمیه، زمانیکه خبر پیمان عارف آمد دیگر کسی به نفس شلاق کاری نداشت بحث بر سر نمادین و غیر نمادین بودن بود و مصاحبه گرفتن، و امروز خبر از شلاق خوردن یک دانشجوی نخبه آمده است و فقط می گوییم خدارو شکر 30 ضربه بوده بیشتر نبوده

می گویند جوان نخبه نحیف است فرقی نمی کند حتی اگر تنومند هم باشد مگر تغییری در نفس عمل می دهد ..

شلاق شلاق است خصوصا بر پیکره یک زندانی سیاسی و عقیدتی ، انگار که به سیاه چال های قرون وسطا بازگشتیم، انسان ها را به جرم اندیشیدن شلاق می زنند ، البته گفته اند که اتهام این ها اخلال در نظم عمومی و توهین به رییس جمهور بوده است

او که خود را رییس جمهور خوانده است گفت شاکیتی نکرده و راضی نیست که کسی به جرم اهانت به او شلاق بخورد

خنده دار است، توهین به او بهانه است کسی را به خاطر او شلاق نمی زنند، بلکه می زنند تا بگویند اندیشیدن در این سرزمین جرم دارد ، می زنند تا یادت بماند که نباید فکر کنی نباید حرف بزنی نباید انقاد کنی نباید باشی و اگر هم می خواهی باشی باید آنی باشی که ما می خواهیم

نمی دانم با خود چه فکر می کنند، گمان می برند که با این ضربه ها شکسته میشیم، می ایستیم، نوشتن و خواندن و فکر کردن را تعطیل می کنیم ، نه با این ضربه ها ایمانمان بیشتر می شود، مطمئن تر میشویم بر راهی که انتخاب کرده ایم ،جسممان آسیب می بیند اما روحمان نه، زخمی می شویم اما خسته نه... شما که بیش از ما فیلم محمد رسول الله را دیده اید، شما که خود کتاب های درسی را نوشته اید، بارها نوشتید از ضربه هایی که بر پیکر بلال وارد آمد و باز فریاد زد " لا اله الا الله  محمد رسول الله"....پس چه توقعی دارید از مایی که این درس ها را سال ها امتحان دادیم حال در امتحان عملی کم بیاوریم و متعجبم از شمایی که عاقبت تازیانه زنان را نوشتید و فراموش کرده اید امروز....

دلمان به درد می آید اما نه از ضربه های شلاق که از حماقت آنان که گمان می برند می توانند با این قبیل تنبیه ها ایمانمان را کم کنند

دلمان به درد می آید نه از جای ضربه ها بلکه از سیاهی که روز به روز بیشتر روح عده ایی را در بر می گیرد و دلمان به درد می آید از این همه ظلم که به ما نه به خودشان که انسانیت خودشان را ضبح می کنند

امین نیایی فر امروز شلاق نخورد، روح خسه زندان بانان شلاق خورد، امین نیایی فر کوچک نشد که او بزرگ است آنان که او را شلاق زدند کوچک شدند ، امین نیایی فر نیز چون دیگران بیش از گذشته در تاریخ ثبت شد به سربلندی و افتخار و آنان نیزچون همیشه سرافکنده ماندند در تاریخ

اما فراموش هم نمی کنیم ضربه هایی که بر پیکره یارانمان فرو امد، ضربه هایی که انسانیت را نشانه گرفت، هیچ وقت این ضربه ها را فراموش نمی کنیم حتی اگر ببخشیم...فراموش نمی کنیم تا هیچ گاه این تنبیه عصربربریت را تکرار نکنیم....

و چه زیبا گفت اویی که ما رییس جمهور خواندیمش :
با قامتی سرافراز، گرچه شلاق‌خورده، مجروح و حبس‌کشیده ایستاده‌ایم… خون‌ها و رنج‌ها پرده‌های فریب و ریای تمامیت‌خواهان را دریدند و فساد نهادینه‌شده پشت پرده‌های قدیس‌نمایی را نمایان کردند.

Wednesday, October 5, 2011

چرت

سکوت می کنم در حالیکه پر از نوشتنم

می دانم باید نوشت اما می گوید ننویس

با او نمی توانم لج کنم مثل خواهر عزیزه

میگه ننویس هوا طوفانیه

می گم ننویسم می میرم

میگه بمیر

منم چرت می نویسم که نمیرم

صبح از خواب بلند میشی به امید افتاب

اما طوفانه یک روز طوفانی

ترس و دلهره ها که رفتنی نیست بخشی از زندگی روزمره ماست

اما یک روزهایی بیشتر میشه

هرچند که

عادی شده امروز استادی می گفت چقدر راحت از توقیقف و بازداشت حرف می زنی

گفتم مگر راحت نیست

گفت چرا

بی خیال

عادت می کنیم عادت کرده ایم

گفتم طوفان دلم این

تیکه رو خواست

در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها. گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها
 به خاطر تو ننوشتم

عزیزی خوب

اما دلم می خواد همین جور به چرت نوشتن ادامه بدم اما حوصله ندارم


امشب 4 خانه غمگینه

پر از دلهرست

شب اول انفردای سخته


اما طاقت میارین
  من که خوابیدم نفهمیدم کی شب شد کی صبح شد
شماهم حتما بخوابید
روزهای بعدش خواب سخت تر میشه
اصن به من چه قرار بود ننویسم