Monday, April 2, 2012

رویت حکم در ایام نوروزی

چهارشنبه 9 فروردین 91 ساعت 9 :30 صبح تلفن خانه زنگ خورد عدد یک افتاده بود و مشخص بود که نباید از جای معقولی باشه به هرحال مامان گوشی را داد به من و مسوول دفتر قاضی مقیسه بود . گفت نیم ساعته خودت برسون باید حکمت رو بگیری یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم  و یک سال حبس تعزیری را رویت کردیم.  نمی دونم چه اصراری بود وسط تعطیلات نوروز و اون هم 9 و نیم صبح که ما خوابیم حکم رو بدن خب این همه وقت میشد  بعد تعطیلات هم این کار را انجام داد. 
نخست که ما افتخار می کنیم از بودن اسم آقا مصطفی در حکممان، خدایی سه یا چهاربار اسمشون آمده و این سندی هست برای یک عمر افتخار و مفتخر از اینکه در راستای اجرای بی تنازل قانون اساسی حکم گرفتیم.
متن حکم خیلی جالبه و بحث های زیادی توش مطرح شده و حرف های زیادی داره برای گفتن که به وقتش خواهم گفت. فقط به یک اشاره که انتخابات آزاد در حال حاضریکی از موارد مهم اتهامی است و تا اطلاع ثانوی انتخابات ازاد جرم داره و حبس. 
http://www.kaleme.com/1391/01/14/klm-96487/ 

البته دم در دادگاه هم جالب بود تا وقتی منتظر وکیل بودم دوستان قاچاقچی زیادی پیدا کردم. یک دختری امده بود برای برادرش که یک گرم و نیم حشیش داشته و مادر پدری برای پسرشون که 5 ساله شیشه میکشه و خانمی برای شوهرش و ....
و این هم متن خبر:
ریحانه طباطبایی، روزنامه نگار، به اتهام فعالیت برای دستیابی به انتخابات آزاد و انتشار اخبار جنبش سبز، از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه، به یک سال حبس تعزیری محکوم شد.
به گزارش خبرنگار کلمه، در حکم صادره برای این روزنامه نگار و فعال جنبش سبز، تلاش برای انتخابات آزاد از طریق”حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان و اصلاح شورای نگهبان، مطبوعات آزاد، احزاب آزاد و آزادی زندانیان اغتشاشات و فتنه گران و عدم دخالت نظامیان در سیاست و اقتصاد و بازگشت نظامیان به پادگان ها” به معنای “تضعیف ارکان نظام جمهوری اسلامی” فرض شده و این موارد که همگی ریشه در قانون اساسی و شعارهای انقلاب دارد را “بر اساس ایده و نظریه انحرافی مصطفی تاجزاده” دانسته اند!
در بخش های دیگری از حکم صادره برای این روزنامه نگار، انتشار اخبار زندانیان سیاسی و دیگر اخبار جنبش سبز به عنوان “زنده نگهداشتن جریان فتنه و برجسته کردن اخبار مربوط به محکومان جریان فتنه و متهمان حوادث پس از انتخابات” عنوان شده و نیز “شرکت در مراسم چهلم ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و مراسم شمع روشن کردن در خیابان ولی عصر و شرکت در تجمع اعتراضی خانواده های زندانیان و محکومان در مقابل زندان اوین” به عنوان دیگر مصادیق ارتکاب ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی موسوم به “تبیلغ علیه نظام” ذکر شده است.
این حکم در مرحله بدوی است و امکان درخواست تجدیدنظر درباره آن وجود دارد.
ریحانه طباطبایی در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۸۹ از سوی سپاه بازداشت و به مدت ۳۶ روز در انفرادی بند ۲ الف سپاه تحت بازجویی قرار گرفت. او در حال حاضر عضو تحریریه سیاسی روزنامه شرق است.
طباطبایی بیش از این در مجله ایران فردا، خبرگزاری سینا، روزنامه های فرهیختگان، کلمه سبز، بهار سابقه فعالیت داشته است.
این حکم در تاریخ ۹ فروردین ما ۹۱ و در ایام تعطیلات نوروزی به طباطبایی ابلاغ شده است.



Saturday, March 10, 2012

پیام 108 روزنامه نگار: مفتخریم به همکاری چون تو

نازنین برای من همکاری بود که دورادور میشناختم و سلام و علیکی تا بازاشت شد و همه در شوک رفتیم که چرا نازنین؟ چرا نازنین؟ 
یک ماه و خرده ایی که بازداشت شدم از اون روز اول نازنین به یادم بود، وقتی با کچی که از سقف افتاده بود روی ستون دیوار رو خط می زدم یک روز، دو روز، سه روز ، به یاد نازنین می افتادم که این همه روز اون تو هست و نه تماسی و ...چقدر روحیه می گرفتم انگار فکر کردن هم بهش انرژی می داد و مقاومت.....روزها گذشت من امدم و بعد هم نازنین و باهم حرف زدیم و بعد حکمش اومد و چقدر اون روز آروم بود و خندون هرکس دیگری بود شهری را بر سرش گذاشته بود 
بالاخره حکمی که مدتها منتظر بودیم شکسته شود شکسته نشد و نازنین اروم و بی صدا بی آنکه آن برگه کذایی را امضا کند با چمدانی 6 ساله به زندان رفت و اکنون ما دوستان و همکاران او فقط می توانیم بگوییم: 
همکار ارجمند و سرفراز، سرکار خانم نازنین خسروانی
صمیمانه‌ترین درودهای ما نثار شما
مفتخریم به روزنامه‌نگاری در زمانه‌ای که آزاده‌ای چون شما در آن قلم می‌زند؛ «حقیقت» را قربانی «مصلحت» نمی‌کند؛ قلم را به صاحبان زر و زور و تزویر نمی‌فروشد؛ آزادانه و آگاهانه «زندان» را به‌جای «آزادی صوری» برمی‌گزیند؛ و قدر قلم را چونان «توتم»ی پاس می‌دارد.
مباهات می‌کنیم به داشتن همکار فرهیخته‌ و گرانقدری چون شما؛ و در تمام ایام حبس، از یادتان نخواهیم کاست.
شبنم آذر، شکوفه آذر، ساسان آقایی، محمد آقازاده، فرزانه ابراهیم زاده، رسول اصغری، محمدجواد اکبرین، سارا امت علی، مهسا امرآبادی، نزهت امیرآبادیان، نوشابه امیری، سعیده امین، آسیه امینی، سولماز ایکدر، مهدی اورند، سولماز ایکدر، حسین باستانی، زهرا باقری شاد، مینو بدیعی، فرزانه بذرپور، علی بزرگیان، تارا بنیاد، ترانه بنی یعقوب، ژیلا بنی یعقوب، آرش بهمنی، فاطمه بیک پور، ناهید پیلوار، فرنوش تهرانی، محمد تنگستانی، محمد تهوری، بهناز جلالی پور، احمد جلالی فراهانی، مهدی حسنی، رضا حقیقت نژاد، جواد حیدریان، رضا خانکی، سعیده خدابخش، مصطفی خسروی، میترا خلعتبری، مهراوه خوارزمی، فریبا داوودی مهاجر، مهدی رستم پور، شهرام رفیع زاده، بهرام رفیعی، بهمن رفیعی، رضا رفیعی، فیروزه رمضان زاده، محمد رهبر، طاهره ریاحی، سونیتا سراب پور، محمدرضا سرداری، فریبرز سروش، لیلا سعادتی، مجید سعیدی، صدرا سمنانی رهبر، دانیال شایگان، مریم شبانی، صادق شجاعی، بزرگمهر شرف الدین، شبنم شعبانی، روح الله شهسوار، رضا صدیق، بیژن صف سری، ریحانه طباطبایی، مرجان طباطبایی، حمیدرضا ظریفی نیا، احسان عابدی، عسل عباسیان، ساجده عرب سرخی، فرهمند علیپور، ارشاد علیجانی، مسیح علی نژاد، مهر عمادی، متین غفاریان، رضا غیبی، مانلی فخریان، مهران فرجی، سروش فرهادیان، گیسو فغفوری، فاطمه فناییان، فرشته قاضی، آیدا قجر، مهدی قدیمی، کاوه قریشی، نازنین کاظمی، مرتضی کاظمیان، زینب کریمیان، نیک آهنگ کوثر، رضا گنجی، مجد ماری، حمید مافی، نیکی محجوب، صدرا محقق، حنیف مزروعی، ریحانه مظاهری، لیلا ملک محمدی، جواد منتظری، مینو مومنی، احسان مهرابی، سراج الدین میردامادی، یاسر میردامادی، مرتضی ناعمه، محمدحسین نجاتی، شاهین نوربخش، محمدرضا یزدان‌پناه، سعیده وحیدنیا، خاطره وطن خواه، مجید یوسفی

Wednesday, January 25, 2012

درد و دل نامه

باید بخوابم ولی نمی خوابم ، حوصله خوابیدن ندارم با اینکه باید بخوابم، یک موقع هایی دلت نمی خواد بخوابی، امروز عصبی شدم حتی احساس کردم خسته شدم ... روزهای ما عجیب شده ، خیلی عجیب
یک روز شادی از دیدن یک برادر عزیز که در این سال ها براش نوشتی و کنار همسرش بودی و همسرش خواهرت هست
آره برای مهسا شادی و مسعود ،از دیدن مسعود بعد این همه وقت شادی حتی روی تخت بیمارستان
روزگارما به چه شکل در اومده که دیدن رفیق روی تخت بیمارستان شادت می کنه
شب  به دوست مامان می گم این حق نسل من از زندگی نبود هیچی نفهمیدیم از روزگارمون هیچ
اما نسلی هم نیستیم که کم بیاریم
، کم نمیاریم رومون زیاده به قولی پوست هایمان مثل کرگدن شده حتی شاید کلفت تر شاید نه حتما
در این روزگار سخت و پر از درد هنوز می خندیم و زندگی می کنیم
اسیر بازی هاشون نمیشیم ، ببرن و بیارن ،امروز و فردا کنند،  بگن بیا و نیا و رو تخت بیمارستان یکدیگر رو ببینیم یا پشت میله ها هی بازی کنند و بازی، قرار ما به شکستن نیست قرار ما به خسته شدن نیست
شاید یک روزی و دوروزی خسته شی از این همه اخبار بد و از بازی ها اما همش یک روز و دو روزه
بعد دوباره مثل همیشه خوب میشه
سرپا میشی مگر میشه وقتی بهترین ها بالای اون تپه ها هستن و یوسف را جستجو می کنن تو این پایین بشینی و بشکنی و خسته بشی نه نمیشه
فردا روز دیگری هست
پر از امید پر از شادی پر از سبزی
خسته نیستم عصبی هم نیستم مثل همیشه می خندم فردا مال ماست باید که مال ما باشه

Tuesday, January 17, 2012

تولدم مبارک

هر سال عادت داشتم 27 دی ماه در وبلاگم بنویسم از تولدم از اتفاق های اون روز از حس اون روز و ....و همچین از پدر و مادر خانواده و دوستانی که در تمامی زندگی همراهم بوده اند سپاس گذاری کنم تا پارسال که وبلاگی نبودکه بنویسم. به دلیل رعایت نکردن چه و چه خواب هایم بسته شد و من هم که تازه یک روز بود به خانه برگشته بودم خسته تر از آن بودم که بخواهم به همان سرعت وبلاگی باز کنم اما امسال این رسم هرساله را دوباره به جا می آرم دوباره در خواب هایم....
اول از پارسال می نویسم، از تولدی که متفاوت از هر سال بود، گفته بودند تولدت هم اینجایی گفتم چه اهمیتی داره مثل این همه آدم که دو ساله تولدشان پشت میله هاست من هم مثل اون ها،گفتن دلت نمی خواد بیرون باشی گفتم نه نمی خوام...اما نمی دونم چی شد که به هرحال یک شنبه  26 دی ساعت 6 عصر گفتند آزادی می تونی بری، از صبحش دلشوره داشتم آخه صبح ترش گفته بودند همین یکی دو روزه آزاد میشی و سه روز قبلش گفته بودند بالاخره سوال ها به پایان رسید از حالا تا یک هفته دیگه شاید آزاد شی، تا وقتی بهت نمی گن قراره که آزاد بشی به آزادی فکر نمی کنی اصلا مهم نیست قبول کردی که زندگی از این پس اونجا جریان داشته باشه و برنامه داری و حواست نیست به گذشت روزها و .....اما وقتی بهت می گن قراره بری انگار تازه بی صبری ها شروع میشه و گوشت تیز میشه به هر صدای پایی و تازه دلتنگی ها شروع میشه و تازه می فهمی.....شنبه و یک شنبه هم برای من همین طور بود گوشم به صدای در بود تا یکشنبه که غروب شد و افطار کردم که بالاخره در باز شد و حاج خانم با هیجان گفت آزادی و ....انگار زمان نمی گذشت انگار زمان ایستاده بود دلشوره داشتم که توی ترافیک برف نرسم به خونه، تحمل خیابان ها را نداشتم، بابا اینا دم اوین بودن و من تو تاکسی بهم گفتن نمی دونن آزاد میشی برای همین نیامدن.
وقتی میرفتم هوا سرد نبود و وقتی بر می گشتم هوا سرد شده بود و من فقط یک ژاکت پرپری داشتم، باورم نمیشد که انقدر دلتنگم انقدر دلم مامان میخواست و بابا و انقدر دلم آغوش مطمئن میخواست، دلم اتاقم رو می خواست و .....وای وقتی بعد 36 روز انقدر بی تابی بچه ها بعد از دو سال و سه سال چقدر بی تاب خواهند بود،  فکر کن مسعود و عماد بعد این همه روز بیان چه  هیجانی دارن چقدر بی تابن چقدر دلتنگن .....به هرحال تولد سال 89 من متفاوت گذشت خیلی متفاوت انگار که دوباره به دنیا اومدم انگار که سال پوست عوض کردن، سال قد کشیدن سال انتخاب و سال اینکه قدر خیلی چیزهارو بدونی بود، قدر دوستی ها رفاقت ها، وقتی که وارد میشی ماهور با اون وزنش بلندت می کنه و شادی که بهت زده هست و داداشی که تمام وجودش بغض هست و عروسی که دختری کرده و دختر خاله ایی که هر شب آنجا بود و خاله ایی که بی تاب بود و عمه ایی که خواهری کرده و فخری که مادری کرده و لحظه ایی مامان را تنها نگذاشته و تکیه گاه بوده.....آدمهایی که در تک تک اون روزها یک روز هم خانواده ات رو تنها نگذاشتن و همراه و همپاشون بودن و همان خانواده بزرگی که دوستشان داری مادر  و پدرت را تیمار داری کردند. 
 و امسال بازهم تولدی دیگر تولد 32 سالگی و اتفاق های خاص خودش ،دوستانی که یک به یک تولد امسال را متفاوت می کنند. مریضی، سرما خورده ایی، تمام بدنت درد می کنه و می ری رستوران تا مثلا برای یک دوست غذا بگیری که می بینی عزیز ترین رفیق ها آنجا جمع شده اند ، رفیق هایی که خود کوهی از مشکل را بر شانه هایشان حمل می کنند و شرمنده این همه محبت و بزرگی میشی، از بزرگی اون ها بزرگ میشی و از صبوریشان صبور و از محبتشان پر از عشق می شوی....و روزنامه ایی که خانت شده و تکیه گاهت و همکارایی که خیلی عزیزن و شادی را بهت هدیه می دهند و روز تولدت را پر از مهر می کنند...
نمی دونم تولد دوباره من دی ماه 89 بود یا خرداد 88 نمی دانم یا همان 36 روزی که من بودم و خدا بود و تنهایی که روحم را تازه کرد... من از نو متولد شدم هم در خرداد 88 و هم در آذر و دی 89 و هم در این روزها. از نو زاده شدیم، از نو رفیق شدیم، از نو خانواده دار شدیم، تلخ شدیم و خم شدیم و زخمی شدیم و پر از بغض شدیم وقلب هامون یخ زد و شاد شدیم و ایستادیم و مشت گره کردیم و خنده شدیم و گرم شدیم و هی سال های تضاد بود و تضاد و حتی در این زمستان یخ زده و سیاه 90 هم باز پر از تضادیم پر از روزهایی که میشکنیم و باز از سر نو به هم وصل میشیم  در این دو سال و رفاقتام رنگ و بویی نو به خود گرفت رفاقت هایی که بارها نوشتم دربارش رفاقت های سخت رفاقت هایی از جنس فولاد رفاقت هایی از جنس ترس از نوع دلهره از نوع اضطراب از نوع شجاعت، رفاقت های به رنگ خدا سبز.    
به هرحال تولد 32 سالگیم مبارک :) با بهترین آرزوها 

Wednesday, January 4, 2012

دلم مثل چینی هزار بند شده

می گم اگر تلنگرم بزنن میشکنم خودم از حرف خودم بغض می کنم 

از اون روزهاییه که اشکم دم مشکممه بغض می کنم اشکام یکم میاد و بعد دوباره 
کاشکی میشد بعضی روزها رو تعطیل کرد 
میشد بعضی روزها رو رفت تو غار و خوابید تا اون روز تمام شه کاشکی بعضی روزها مجبور نبودی کار کنی مجبور نبودی تو جمع باشی مجبور نبودی حرف بزنی می رفتی تو غار می رفتی تو اتاقت  و در رو می بستی و انقدر گریه می کردی تا خوابت می برد 
حوصله نداری زور نیست اما انگار همه چی زوره مثل رای دادن که انگار قراره زوری بشه 
اه اصن قرار نبود سیاسی بنویسم
غرغرهای خودمه الان 
حالش خوب نیست می دونه موقتیه می دونه یک امروزه و فردا خوب میشه باید که خوب بشه چاره ایی نیست 
اما امروز خوب نیست همین طور که می نویسه اشکاش می خوان بیان تو تحریریه نمی تونن که بیان 
از همه بدتر این هست که نمی فهمنت توقع دارن مثل همیشه خوب باشی وقتی نیستی وقتی حوصله نداری وقتی بداخلاقی می کنی ناراحت میشن نمی فهمن خوب نیستی مثل خیلی چیزهایی که فهمیده نمیشه مثل زندگی که نفهمیدیم چی شد کجا رفت 
کلی باید چرت و پرت بیاد تو ذهنم بنویسم الان 
بنویسم از دلتگی هام که پر نمیشه از بغض های تو گلوم که شکسته نمیشه از محبتی که از دلم خارج نمیشه از گره هایی که باز نمیشه
نمیشه هر حرفی را زد نمیشه هرچیزی رو گفت نمیشه سفره دل رو باز کرد نمیشه یادم می اد تو وبلاگ قبلیم نوشته بودم دعوای دل و عقل مچ انداختن باهم عقل زمین خورد دل برنده شد هنوز هم دل زمین خورده هست هنوز هم اگر بنا بر مچ انداختن باشه این عقل لعنتی هست که می خوره  زمین    
ای تو روحی اونی که این زندگی و این روزها رو برای ما برای من برای اونها ساخت ای تف 
آماده شکستنم اما نمی شکنم این روزها انقدر بند خوردیم مثل چینی هزار بند که نمی شکنیم دیگر مثل پولاد شاید نمی دونم یک جوری شدیم انگار   
دلم تنگه اما دلتنگی هاش هم کنار میام مثل خیلی چیزها

Wednesday, December 21, 2011

یلدای من یلدای ما

چه زود می گذرد ایام، انگار همین دیروز بود تند تند می نوشتم و امضا می زدم 30/9/89 و هیچ حواسم نبود که 30 امین روز آذر یعنی یلدا یعنی روزی که شبش طولانی ترین شب است، یعنی شبی که همیشه که دور هم جمع می شدیم و خوش می گذشت؛ یعنی شبی که وقتی بابابزرگ رفت همه کار کردم تا مامان بزرگ شاد ترین یلدا را داشته باشه، شب های یلدا اگر ایران بودم حتما می ماندم خانه و در قبرس همه مثل عید سعی می کردم هندونه و انار و حافظ داشته باشم ....به هرحال امضا می کردم و می نوشتم  و یادم نبود که یک نفر گفت راستی امشب شب یلداست و شما مارو از خانواده هامون دور کردین ...خودکار گذاشتم زمین وگفتم اااا امشب یلدا هست، حتما مامان اینها رفتن خانه بابا عباس، شایدم همه خونه ما باشن مثل سال های پیش ، اصلا فکر نکردم که من نیستم و شرایط عجیب و غریب است ....حاج خانم گفت نگران نباش امروز سوم امام هست همه هیات هستن..خندیدم که وااا دیگه سوم نداره حتما خانه ما یلدا هست مثل همیشه، انگار این جمله یخ ها را آب کرد گفتند در خانه های ماهم اما ....نمی دونم چرا شاد شده بودم از یلدای دور از خانه انگار که تازه شده بودم مثل همه آن انسان های بزرگی که کمی آن طرف تر در پس همان میله ها بودند ، هرچند که اون یک ماه و چند روز من کجا و این دو سال و چند ماه و چند روزمسعود و عماد و بهاره و آقا مصطفی و حسن و همه و همه کجا ...می دونم
 این یک ماه و خرده ایی در مقابل حبس های طولانی هیچی نیست اما می نویسم بیشتر برای همان ها و برای خودمان نمی دونم چرا اما می دانم باید نوشت تا فراموش نکنیم سه یلدا شد که در خانه نیستن و نخستین یلدای حصر ....بگذریم بازهم نوشتم اما این بار با هر امضا به یلدا فکر می کردم دروغ نمی گم دلم خانه خواست و دلم مامان خواست و دلم شب یلدا خواست روی یک کاغذ نوشتم یلدا مبارک از دستم گرفت گفت برای کی نوشتی نمی خواستم بفهمن دلتنگم گفتم برای همه اونهایی که امشب یلدا دارن برای همه آنهایی که طولانی نشدن شب مبارزه می کنند، گفت می دانم برای کی نوشتی گفتم برای همه هیچ نگفت ادامه پیدا کرد تا بالاخره تمام شد، ساعت 10 بود فکر کنم تمام شد ورفتم گفت می دانم برای مادرت و پدرت نوشتی بهشون زنگ بزن، اون شب احساس کردم آنها هم انسان هستند می فهمند دلتنگی ها را حتی اگر بر زبان نیاری و پشت خنده پنهان کنی و  می توانند سوء استفاده نکنند، به هرحال  مقررات اجازه نداد و واقعا دلتنگیم رفت، توی سلول شاد بودم، نمی دونم چرا اما کلی با خودم خندیدم و کلی یلدا رو تبریک گفتم،دو روز بود همسایه ایی آمده بود و من فقط صدای قرآن خواندش را میشنیدم آن موقع نمی دانستم کیست وگرنه یلدایم کامل تر میشد، همسایه از وقتی آمده بود صدای قرآن خواندنش همیشه می پیچید در آن سکوت مطلق و آن شب هم باز پیچید....نمی دونستم سارای عزیز برای مامان و بابا در سینی آجیل گذاشته و هندوانه و انار و همه را با روبان سبز بسته و رفتن پیش مامان و بابا تا بلندترین شب سال تنها نباشن، .....و امسال خونم و چقدر زود گذشت و چقدر این روزها زود می گذره وقتی من از چند روز انقدر خاطره دارم وای به روزی که بچه ها بیان و از این همه سال خاطره بگن خاطراتی که باید نوشت حتی اگر مال چند روز باشن
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یلدای این روزهای ما هم به پایان میرسد این شب سیاه و سرد تمام میشه زوده زود و یلداهای ما دوباره واقعی خواهد شد ، یلدایی که مهسا و مسعود  مریم و عماد عاطفه و حسن، فخری و مصطفی،   بهاره و امین، مریم خانم و آقا فیض الله، مهدی و زینب و همه و همه اون اسم هایی که می دانیم در خانه هندوانه می خورند و انار و حافظ می خوانند ، یلداهای این روزهای ما داستان خواهد شد
 --سال هایی خواهد آمد که شب یلدا ، حکایت شب های زمستانی ما تعریف خواهد شد

Monday, December 12, 2011

بیست و یک آذر ..اولین چشم بند... وقتی من بازداشت شدم


انگار می دونستم خبری هست یا خبری میشه، یکی دوبار سرزده در خانه سابقمان کسی رفته بود و یک بار هم روزنامه، 16 آذر آمده بودند روزنامه و کیوان، استاد غلامی و خانم روستایی و حاجی خدابخش رو برده بودن و دلهره ایی که در دل همه بود از حضور بیست نیروی وزارت در روزنامه و رفتارهایی که شد و ....  و 5 شنبه  که آمدم سوار ماشین بشم و دیدم قفل در شکسته و هرچی کاغذ و تقویم و نوشتنی بوده برده اند در حالیکه پنل ضبط رو دست هم نزده بودند.....
شنبه شب حالم خوب نبود، عصبی بودم و پر ازبغض، نمی دونم همش مربوط به روزنامه بود و نبودن بچه ها یا اتفاق دیگه ایی هم افتاده بود که در فیس بوکم نوشتم "خسته ام از این همه ظلم"، تا 3و4 صبح بیدار بودم و کار می کردم ، از دست یک نفر دیگه هم دلخور بودم ...همین جوری که لب تاب باز بود خوابم برد....
ساعت 8 بود حدودا فندوق یه تک دم در پارس می کرد، فکر کردم کارگرمونه، بابا زودتر رفت در را باز کرد و من با پیژامه وسط هال بودم، هوا مثل امسال سرد نشده بود هنوز، 5 مرد و یک خانم چادری وارد خونه شدن، بابا گفت با تو کار دارن، گیج خواب بودم، خندیدم و گفتم بزارین لباس بپوشم، وسط اتاق گیج وایساده بودم که حاج خانم اومد تو، دیگه از هم جدا نشدیم J ، گفتم حکم دارید، حکم بازداشت را نشونم دادن....اول از همه موبایل و لب تاپ و بعد هم کاغذ ها و کیس کامپیوتر بابا و احسان یکم سر این دو تا کیس حرص خوردم چون من حتی یک بار هم با کامپیوتر اون ها کار نکرده بودم....
بابا میگه خیلی خونسرد و بی خیال بودی انقدرکه اضراب و ترس من (بابا) رو هم پوشانده بودی، یک لیوان شیر برای خودم ریختم و با یک شکلات خوردم هرچی تعارفشون کردم اون ها نخوردن...دار و ندارمان جمع شد شناسنامه و کاغذ ها و هارد و خلاصه هرچه که باید جمع میشد...
با وسایل رفتیم خودم هم کمک کردم سنگین بود تنها نمی تونستن، سوار ماشین شدیم انقدر که آدرس دادم یادشون افتاد چشم بند ندارم و چشم بند زدم....
دم در وقتی منتظر بودم تا اون در آهنی باز شه و بریم تو، تمام دوست داشتنی هام رو جا گذاشتم از مامان و بابا و احسان و خاله تا ماهور و شادی  و .... با خودم عهد بستم نه کسی دارم نه کاری، دلتنگی ممنوع، اشک ممنوع، انگار که تنهایی، تنهای تنها بی هیچ وابستگی....فکر کنم موفق شدم چرا که تا وقتیکه اون در دوباره باز نشد و بیرون نیمدم انگار دلم برای هیچ کس تنگ نشد، شاید یکی دوباری  اما همون یکی دوبار هم 5 دقیقه بیشتر طول نکشید...خنده رو شده بودم اون روزها، همش می خندیدم و می خندیدم و .....
پارسال 21 آذر این موقع، این ساعت، با چشم بند اولین تجربه بازجویی رو پشت سر گذاشتم.....چقدر خاطره دارم از تمامی اون روزها...